Our surroundings directly affect our health and wellness: consider that we spend 40 or more hours on the job weekly. Creating an inspiring environment for wellbeing in our working space is crucial to living a long and meaningful life
Inner Peace on the Job: 7 Ways to Minimize Stress
Although it is not possible to eliminate stress completely, there are some things we can do to reduce it. Here are effective ways to reduce stress in your day.
1. Slow down and be in the present. It is natural to believe that the harder you work, the more you will get done. However, though it may seem paradoxical, if you work at a slow and steady pace with full awareness, you will most likely turn out better work with fewer mistakes - and feel better while doing it!
2. Set boundaries. Are you the go-to person for every favor and question that is needed in your workplace? Learn to respectfully set your boundaries and say no. Also, take a look at your calendar and make sure you are not over-scheduling yourself after work. Write in one night a week for yourself, and treat yourself to a tai chi or meditation class, a bath, or just an evening curled up with a good book.
3. Remember to breathe deeply all day. Most people who are under a lot of stress or tension breathe shallowly, up in the throat area. When you breathe deeply into your lungs, you are naturally bringing in more oxygen and activating energy in your body.
Try this to remember to breathe: set your intention to take 10 deep breaths once every hour. (If necessary, set a timer to help you remember.) It will only take a minute, but the rewards will be tenfold.
4. Bring nature inside. As much as possible, let natural light and fresh air permeate your workspace. Surround yourself with the inspiring colors of beautiful flowers, which have a powerful influence on a person's mind-set. A beautiful bouquet can lift a less-than-lovely mood and even eliminate stress. In fact, one study showed that people who sat next to an arrangement of colorful flowers were able to relax more during a five-minute typing assignment than those who sat near foliage-only plants.
5. Give yourself a time-out. Take the breaks that are given to you. In this high-paced world, people often work through their breaks, claiming they have too much work to do - this will lead to serious repercussions in the future.
Remember that you are a human, not a machine. Even a machine needs downtime for maintenance! Try taking a 15-minute powernap on your lunch break. If you only have five minutes to spare, just close your eyes. Even this brief rest can reduce stress and help you relax.
6. Meditation brings relaxation. Meditation gives your body a rest and produces slower brain waves that are similar to sleep, effectively combating tension. Regular practice of meditation, tai chi, or yoga can help you slow down and bring peace, not only in your job, but also in your life. To learn more about how to use meditation to decrease stress, click here.
7. Perk up naturally!
Skip the second latte, which stimulates your central nervous system, makes your mind race, and adds to your stress. Instead, try these simple and natural pick-me-ups:
• Take a tea break. Instead of coffee, go for teas that gently boost your energy, such as ginseng, eucalyptus, or ginger.
• Find ways to keep moving all day. Take the stairs instead of the elevator. Drink a glass of water from the water cooler every hour. Park your car a few blocks away from where you're going. Not only will this perk up your energy, it will also improve your mood.
• If it's a nice day outside, eat lunch outdoors or just take a walk around the block. The fresh air and the break from routine will be an invigorating addition to your workday.
• Get sustainable energy with snacks. Eat a snack at mid-morning and another one at mid-afternoon consisting of nuts, seeds, fruits, or protein-rich foods like humus made from beans will help you sustain your energy and prevent low blood sugar from setting in.
I hope you find the ways to minimize stress in your work environment! I invite you to visit often and share your own personal health and longevity tips with me.
May you live long, live strong, and live happy
-Dr. Mao
- -
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 22:6 توسط مسعود
|
|
قرصها ما را مانكن ميكنند؟ |
| |
نازنين، 40سالش شده بود اما لاغر شدن هنوز برايش يك رؤيا بود. تمام سال گذشته را سعي كرده بود. اگرچه با زحمت زياد، 10كيلويي لاغر شده بود ولي هنوز تا رسيدن به وزن ايدئالاش بايد 10كيلوي ديگر لاغر ميشد.
دوستش به او پيشنهاد كرد از قرصهاي لاغري- كه تازگيها خيلي بر سر زبانها افتاده- استفاده كند.
نازنين- كه يك سال رژيم گرفته بود و ديگر خسته شده بود- از اين فكر خوشاش آمد. به نظر ميرسيد با خوردن قرص، ميتوان بدون زحمت و سريع لاغر شد.ديگر لازم نبود از خوردن شيرينيهاي خوشمزه و بستني مورد علاقهاش چشمپوشي كند.
دلش لك زده بود براي تهديگهاي سيبزميني چرب و چيلي! چرا زودتر به فكرش نيفتاده بود؟ گيريم مجبور شود بالاي اين قرصها پول زيادي بدهد، به لاغر شدناش كه ميارزد.
روز بعد، نازنين به پيشنهاد دوستش يك نوع از اين قرصها را تهيه و مصرف آن را شروع كرد. فكر ميكنيد بالاخره نازنين به آرزويش رسيد؟
متاسفانه اين باور غلط در جامعه رواج پيدا كرده كه داروهاي لاغركننده، يك شبه و بدون نياز به رژيم غذايي، روياي لاغري را به حقيقت نزديك ميكنند.
حالا بگذريم از عوارض اين داروها كه اگر در درازمدت استفاده شوند ممكن است خطرآفرين باشد؛ بنابراين بهتر است يادتان نرود كه بيشتر داروهاى ضدچاقی تنها براى مصرف موقت ساخته شدهاند و بيشترين تاثير خود را هنگامي نشان مىدهند كه مصرف آنها با تغيير در ساير شيوههاى زندگى همراه باشد.
در صورتی که سایر روشهای کاهش وزن برايتان موفقيتآميز نباشد، شاخص توده بدنی (BMI) بهعنوان معیار چاقی در شما بالاتر از 24 باشد، دچار عوارض پزشکی چاقی مانند دیابت، فشار خون بالا یا قطع تنفس هنگام خواب باشید، ممکن است پزشك برايتان دارو تجويز كند.
آيا قرص معجزه ميكند؟
در حال حاضر، تنها 2نوع دارو برای کاهش وزن بهوسیله «سازمان غذا و داروی آمریکا» مورد تأیید قرار گرفتهاند؛ سیبوترامین و زنيكال.
سيبوترامين يا (Meridia) با تغییر مواد شیمیایی در مغز، باعث كاهش اشتهاي شما میشود.اين دارو با تحریك تولید هورمونهاى سروتونین و سایر كاتكولامینها و تاثیر آنها بر مركز اشتها در مغز باعث كاهش اشتها مىشود.
بررسیها نشان داده که مصرفکنندگان سیبوترامین بعد از يك سال تنها 5كيلو بيشتر از كساني كه رژيم كمكالري و دارونما مصرف كردهاند، لاغر شدهاند.
افزایش فشار خون و ضربان قلب، سردرد، خشکی دهان، یبوست و بیخوابی عوارضي است كه اين دارو دارد ولي رژيم كمكالري اين مشكلات را ندارد و مصرف بيرويه اين داروممكن است موجب سكته قلبي يا مغزي شود.
وقتي چربي جذب نميشود
ارلیستات (Xenical) از جذب چربی در روده شما جلوگیری میکند و چربی جذبنشده با مدفوع خارج میشود. لازم است بدانيد فقط ۳۰ درصد جذب چربىهاى خورده شده توسط این دارو مهار مىشود و به همین دليل است كه معمولا درمان چاقى با اين دارو به علت ناآگاهى كافى بیماران به شكست مىانجامد.
بنابراين از اين دارو انتظار معجزه نداشته باشيد چون میانگین کاهش وزن با آن در حد متوسطی است؛ یعنی حدود 3کیلوگرم پس از یک سال.
عوارض جانبی این دارو شامل اسهال حاوي چربی و كمبود ويتامينهاي محلول در چربي است چون ارلیستات مانع جذب ويتامينهاي محلول در چربي (مانند A، D وE) ميشود.
بدين ترتيب با خوردن اين قرص، نياز به مصرف مكمل ويتامين پيدا ميكنيد؛بهعلاوه خانمهاي شيرده، باردار و بچهها بايد از مصرف اين دارو خودداري كنند.
جالب است بدانيد دوز پایینتر این دارو با نام Alli در آمریکا بدون نسخه فروخته میشود و به عنوان مکمل رژیم غذایی و ورزش برای کاهش وزن مورد استفاده قرار میگیرد.
شكم پركنها
دسته دیگرى از داروها هستند كه به عنوان حجمدهنده سیستم گوارش- بهخصوص معده- عمل مىكنند؛ يعني با پر كردن معده و اشغال حجمي از آن، مانع گرسنگي مىشوند (مثل آگارآگار).
این گروه به عنوان داروي موثر در درمان چاقى محسوب نميشوند. البته بهتازگي محققان ايتاليايي هم با استفاده از سلولز، نوعي هيدروژل گرد مانند ساختهاند كه وقتي با يک ليوان آب خورده ميشود، در معده باد ميکند و به فرد احساس پري معده دست ميدهد؛ احساسي که به مغز اين پيام را مخابره ميکند که «تو سيري و نيازي به غذا نداري!».
البته اين دارو بايد نيمساعت تا يک ساعت قبل از صرف غذا خورده شود تا بتواند جلوي پرخوريهاي بيمورد را بگيرد. بعد از حدود 5 تا 6 ساعت، اين دارو از دستگاه گوارش انسان خارج ميشود.
سقوطي به تمام معنا
اگر تاريخچه داروهاي ضدچاقي را مرور كنيم، ميبينيم در اين فهرست، داروهاي متعددي بودهاند كه به علت عوارض ناگوارشان از رده خارج شدهاند؛ مثلا در سالهاي دهه1890 داروهايي با اثر بر تيروئيد مصرف ميشد كه كاهش وزن حاصل از آن، بيشتر مربوط به از دست رفتن بافت عضلاني بود.
بعدها متوجه شدند كه اين عصاره تيروئيد خطر پوكي استخوان را زياد كرده و ميتواند باعث بالا رفتن ضربان قلب و درد قفسه سينه شده و حتي موجب مرگ ناگهاني شود.
در سال ۱۹۹۶ سازمان غذا و داروى آمريكا مصرف دكس فن فلورامين را با نام تجارتى REDEX تاييد كرد.
مطابق بررسىهاى انجامشده خطرات اين سه دارو شامل فشار خون اوليه ريوى، بيمارى دريچهاى قلب و مسموميت عصبى است.
با توجه به اين بررسى و بررسىهاى بعدى- كه نشان مىداد يكسوم مصرفكنندگان دكس فن فلورامين و فن فلورامين مبتلا به بيمارى دريچهاى قلب شدهاند- سازمان غذا و داروى آمريكا ممانعت از فروش اين داروها را خواستار شد و شركتهاى داروسازى، دكس فن فلورامين و فن فلورامين را در سال ۱۹۹۷ از بازار ايالات متحده خارج كردند.
گروهي ادعا ميكنند مصرف داروهاي گياهي- كه عمدتا سوخت و ساز چربي را زياد ميكنند- ميتواند بدون عوارض، باعث كاهش وزن شود اما صرف طبيعي بودن، به معناي بدون عارضه بودن نيست.
متخصص تغذيه- دكتر مسعود كيمياگر- معتقد است اشکال كار در اين است كه اينها تنها چربيهاي اضافه را نميسوزانند بلكه چربيهاي مفيد بدن را هم از بين ميبرند.
فراموش نكنيم كه راه اصلي براي لاغرشدن، ورزش منظم و رژيم غذايي مناسب با محدود كردن كالري و استفاده از سبزيجات و ميوههاست.
|
منبع خبر : همشهر |
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:43 توسط مسعود
|
|
|
| |
چربيها در آب محلول نيستند، بنابراين به شكل ابتدايي در جريان خون قابل حمل ونقل نيستند. پس چگونه بايدبه بافتها برسند؟ براي آن كه كلسترول وتريگليسريدها بتوانند درجريان عمومي خون حركت كنند، در بستهاي بنام ليپوپروتئين، بسته بندي شدهاند. اين بسته يا (package) مجموعهاست از چربي و پروتئين، پروتئينها اصولاً در آب محلولند و از اين خاصيت خود براي كول كردن چربيها و حمل آنها بهطرف بافتها استفاده ميكنند.
ليپو پروتئين، مجموعهاي است (بستهاي است) از چربي و پروتئين كه در آب محلول است و قادر است چربي را بهطرف بافتها حمل كند و مانند يك باربر يا يك كاميون حمل ونقل، عمل ميكند.
بستههاي ليپو پروتئين، گردند و كروي كه از دو بخش مركزي ومحيطي تشكيل شدهاند. چربيها (كلسترول وتري گليسريد) در بخش مركزي تجمع پيدا كردهاند و پروتئين و فسفوليپيد در بخش محيطي آن (پوسته). ليپوپروتئينها، درواقع مانند يك كاميون باربر هستند كه كلسترول و تري گليسريد را بار كرده و در ترافيك جريان خون ودر شاهراههاي حياتي بدن (عروق) آنها را از نقطهاي به نقطه ديگر حمل ميكنند و به بافتها (مقصد) ميرسانند.
ليپوپروتئينها عمدتاً 5 نوع هستند كه بر حسب وزن مخصوصشان تقسيم بندي شدهاند: كيلوميكرونها؛ ليپوپروتئينهاي خيلي سبك (VLDL)؛ ليپو پروتئينهاي ميان وزن (IDL)؛ ليپو پروتئينهاي سبك وزن (LDL)؛ ليپوپروتئينهاي سنگين وزن (HDL).
به ترتيب از 1 تا 5، وزن مخصوص ليپوپروتئينها بيشتر ميشود. بهطوريكه HDL، داراي وزن مخصوص زياد است وبهعلت سنگيني آن، ته نشين ميشود و برعكس VLDL، وزن مخصوص خيلي پاييني دارد ومثل حباب، حجيم ولي سبك است. اين تقسيم بندي و نامگذاريها براي فهم بهتر مطلب و شناخت بيشتر ليپو پروتئينها، پيشنهاد شده است.
سوخت و ساز (متابوليسم) چربيها
سوخت و ساز چربيها از دو راه انجام ميشود: مسيرخارجي و مسيرداخلي. تريگليسريدها از طريق غذا (مسيرخارجي) و از طريق كبد (مسيرداخلي) وارد خون ميشوند.
كبد مقدار قابل توجهي تري گليسريد ميسازد و به خون ميدهد. كيلوميكرونها، تري گليسريد موجود در غذا را به بافتها ميرساند و VLDL، تريگليسريد توليد شده در كبد را با خود حمل ميكند و در اختيار بافت چربي وعضلات قرار ميدهد.
در اين بافتها، آنزيم مخصوصي بنام LPL، وارد عمل ميشودو ملكولهاي تري گليسريد را تجزيه و به اسيدهاي چرب تبديل ميكند. اسيدهاي چرب، سپس از بسته ليپوپروتئين خارج ميشوند ودر بافت چربي مجدداً به تريگليسريد تبديل ميشوند. تري گليسريدها يا در بافت چربي ذخيره شده و بهعنوان منبع مهم انرژي هر وقت لازم باشد، مورد استفاده بدن قرار ميگيرند يا در بافتهاي عضلاني (عضلات) ميسوزند و انرژي توليد ميكنند.
بدين ترتيب تري گليسريدها، منبع مهم توليد انرژي بهشمار ميروند. كيلوميكرونها، وقتي تري گليسريد خود را ز دست دادند، به ذرات ريزتري تبديل ميشوند. اين ذرات ريز حاوي كلسترول بيشتري (نسبت به تري گليسريد ) هستند و به باقيماندههاي VLDL معروفند. اين ذرات باقيمانده وقتي به كبد ميرسند، توسط آنزيمي بهنام ليپاز كبدي، به ذرات LDL تبديل ميشوند.ذرات LDL مملو از كلسترول هستند و به همين دليل ذرات مضري هستند(كلسترول بد).
زيرا اين ذرات LDL، محتوي كلسترول خود را به طرف بافتها حمل كرده و در اختيار آنها قرار ميدهند. روي بافتهاي محيطي، گيرندههاي مخصوصي بهمنظور جذب LDL، تعبيه شده است. ذرات HDL، بر عكس، ذرات مفيدي هستند (كلسترول خوب) زيرا اين ذرات، كلسترول را از بافتها برداشت كرده و تحويل كبد ميدهند.
تشكيل پلاك آترواسكلروز
آنچه نگرانكننده است فرايندي است به نام آترواسكلروز. ذرات LDL، اكسيد شده و سپس توسط ماكروفاژها كه در سراسر بدن پراكندهاند به سلولهاي كف مانند و مملو از چربي تبديل ميشوند. بعضي ازماكروفاژها در لايه داخلي سرخرگها مستقرند و پديده فوق در جدار سرخرگها رخ ميدهد.
سلولهاي كف مانند، عوامل رشد سلولي ترشح ميكنند و از اين طريق موجب تكثير سلولهاي عضلاني و فيبروبلاستها ميشوند. مجموعه اين عناصر، بهصورت تودهاي در ميآيد كه پلاك متصلب نام دارد. اين پلاك متصلب، ممكن است پاره شود و بهمحض پاره شدن آن، پلاكتها دور هم تجمع پيدا كرده و بعضي مواد شيميايي را از خود آزاد ميكند كه سرانجام به انقباض عروقي، تشكيل لخته، و انسداد رگ ختم ميشود.
افزايش تري گليسريد خون اگر زيادتر از 250 ميليگرم در دسيليتر باشد، ممكن است تصلب شرايين ايجاد كند. وقتي تريگليسريد سرم زياد ميشود غالباً 2 پديده ديگر با آن همراه ميشود: يكي كاهش HDL (كلسترولخوب)، ديگري ظهور ذرات ريز و متراكم LDL (كلسترول بد).
اين ذرات ريز، متراكم و سنگين، به سهولت اكسيده شده و همانطوركه گفته شد، مقدمات تكوين آترواسكلروز (تصلب شرايين) را فراهم ميآورند. هرگاه غلظت تريگليسريدهاي خون از 1000 بيشتر باشد، خطر التهاب حاد لوزالمعده (پانكراتيت حاد) وجود دارد. اين بيماري بهصورت حاد ظاهر ميشود.
افزايش چربي خون
افزايش چربي خون ميتواند اوليه باشد يا ثانويه. منظور از اوليه، همان ارثي است. افزايش چربيهاي خون در بعضي خانوادهها، بهصورت ارثي به نسلهاي بعد منتقل ميشود. اما افزايش چربي خون بهصورت ثانويه يعني چه؟ اين نوع اختلال چربي خون، به موردي اطلاق ميشود كه بهعلت بيماري ديگري بهطور ثانويه عارض شده است.
بيماريهاي زير ميتوانند موجب افزايش چربيهاي خون شوند: ديابت شيرين؛ كم كاري غده تيروئيد؛ سندروم نفروتيك (بيماريكليوي)؛ بيماري انسدادي كبد؛ اختلال در غلظت پروتئينهاي خون؛ مصرف بعضي داروها مانند: پروپرانولول، مدرها، استروژن، پروژستين، اَندروژن، كورتن، رتينوئيد، بعضي داروهاي ضد تشنج و آرامشبخش، بعضي داروهاي ضد ايدز و ضدسرطان.
اين نوع افزايش چربي خون بهطور ثانويه، معلول بيماري ديگري است و موقتي است و با درمان بيماري اصلي ورفع علت، خودبهخود برطرف ميشود. (نكته: مثلاً وقتي بيماري دچار كم كاري اوليه تيروئيد ميباشد و كلسترول خون اونيز بالاست، ابتدا بايد كم كاري تيروئيد را درمان كنيم. اگر بعد از درمان كم كاري تيروئيد، هنوز هم كلسترول بالا بود آنگاه داروهاي ضد كلسترول ميدهيم).
اما چه زمان و با چه رقمي از چربي خون، بايد درمان شروع شود؟ اين سؤال، در حيطه كار پزشكان است و اين پزشك معالج است كه بايد تصميم بگيرد، چه زماني درمان را شروع كند نه مريض.ديابت، بهعنوان يك معادل خطر بيماري عروق قلب (CHD) محسوب ميشود.
يعني بيمار ديابتي مثل اين است كه گويي يكبار انفاركتوس قلبي كرده باشد و ديابت، بهخودي خود، يك عامل خطر به حساب ميآيد. از بين چربيهاي خون، HDL (چربي خوب) هرچه زيادتر باشد بهتر است، بر عكس LDL(چربي بد) هر چه كمتر باشد بهتر است. كلسترول HDL، اگر زير 40 باشد يك عامل خطر محسوب ميشودو برعكس اگر از 60 بالا باشد، خطر بيماري عروق قلب را كاهش ميدهد. به جدول توجه كنيد.

بهطوريكه ملاحظه ميكنيد آنچه مهم است و بهعنوان معيار اصلي مورد هدف قرار ميگيرد كلسترول LDL است نه كلسترول تام سرم. همچنين درموردديابت هدف ازدرمان چربي خون رساندن LDL به زير 100، تري گليسريد به زير 150 وHDL بالاي 40 در زن وبالاي 50 در مرد است.
درمان
قدم اول، تغيير واصلاح شيوه زندگي است كه تغذيه و عادتهاي غذا خوردن و تحرك جسماني و ترك سيگار، اصول آن را تشكيل ميدهند. اولين اقدام بهمنظور پايين آوردن LDL، درمان تغذيهاي است و در مرحله بعد و درصورت لزوم، درمان دارويي به آن اضافه ميشود. چربيهاي اشباع شده و كلسترول غذايي بايد كاهش يابند و بهجاي آنها چربيهاي اشباع نشده مصرف شوند تا LDL كاهش پيدا كند. اسيدهاي چرب ترانس كه از LDL مشتق ميشوند، بايد به حداقل برسند.
مواد كربوهيدراتبايد از مواد نشاستهاي مانند غلات، غلات سبوس دار، سبزيجات، ميوه جات و تركيبات قندي مركب (نه ساده) انتخاب شوند. جمع مواد كربوهيدرات حدود 60-50 درصد كل كالري، پروتئين حدود 15 درصد و چربيها حدود 35-25 درصد كل كالري را تشكيل دهد.
اما درمان دارويي هم با تشخيص پزشك در بسياري از موارد به كار گرفته ميشود. براي كاهش كلسترول، 3 دسته داروي زير بيشتر مورد استفاده قرار ميگيرند: مهاركنندگان آنزيم HMG COAرداكتاز؛ نياسين؛ رزينها.
مهاركنندگان آنزيم HMG COAرداكتاز به استاتينها (statin) معروفند وتوليد كلسترول را در كبد، مهار ميكنند. استاتينها، ميتوانند LDL كلسترول را 20 تا60 درصد وكلسترول تام سرم را 20 تا30 درصد كاهش دهند. قدرت استاتينها در كاهش LDL مختلف است. داروي خط اول براي افزايش HDLكلسترول (چربي خوب)، نياسين است.
اين دارو قادر است غلظت كلسترول خوب را 10تا25 درصد بالا ببرد. بهعلاوه نياسين، غلظت كلسترول بد را 15تا25 درصد و VLDL را 25تا34 درصد كاهش ميدهد. رزينها (صمغها) موادي هستند كه از باز جذب اسيدهاي صفراوي در روده، جلوگيري و به دفع آنها ازبدن كمك ميكنند و سرانجام موجب كاهش كلسترول ميشوند.
مشتقات اسيد فيبريك (فيبراتها)، در كاهش تريگليسريدها، نقش اول و در كاهش كلسترول تام و افزايش كلسترول HDL (كلسترول خوب) نقش دوم را ايفا ميكنند.
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:39 توسط مسعود
|
|
|
| |
به گفته پزشکان، نفس کشیدن عمیق و طولانی باعث از بین رفتن عصبانیت می شود، زیرا این عمل علائمی را برای آرام شدن به مغز ارسال می کند ، در نتیجه هورمون ها و تغییرات فیزیولوژیکی ایجاد می شود که منجر به آرام شدن ضربان قلب و کاهش فشارخون می شود.
دکتر "مایکل کربتیری" متخصص و روانپزشک دانشگاه جرج واشنگتن در پنسیلوانیا می گوید: تنفس خوب و سالم در شرایط بحرانی مانند عصبانیت و استرس بسیار مهم است، در این شرایط اکثر افراد به تنفس توسط قفسه سینه متوسل می شوند. در این نوع تنفس دم و بازدم بزرگ و جداگانه است که قفسه سینه به سرعت باد می کند و خالی می شود.
وی معتقد است ، برای این که در دوران عصبانیت بتوانید سالم و درست نفس بکشید، باید روی زمین دراز بکشید، دو دست خود را روی قفسه سینه قرار دهید و از دست خود به عنوان یک وسیله برای کاهش حرکات قفسه سینه استفاده کنید و به دیگر اعضای بدن خود اجازه دهید تا در تنفس شرکت کنند و به جای دم و بازدم قفسه سینه از دیافراگم استفاده کنید و به مدت ۵ دقیقه این حرکت را تکرار کنید.
لازم به ذکر است، کارشناسان خصوصیاتی را برای تنفس درست برشمرده اند که عبارتند از:
ابتدا باید به آرامی و خیلی عمیق هوا را از بینی داخل ریه های خود کنید. یک دم سالم حدود ۵ ثانیه به طول می انجامد ، بازدم را به آرامی و از دهان خود انجام دهید و سعی کنید ریه های خود را کاملاً تخلیه کنید. ، دیا فراگم را برای تنفس خوب دخالت دهید. و اینکه سعی شود در هر دقیقه تنها ۶ یا ۸ نفس عمیق صورت گیرد که اکثر افراد در هر دقیقه بیش از ۲۰ مرتبه نفس می کشند.
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:36 توسط مسعود
|
|
|
| |
دانه کنجد داراي مواد معدني مانند مس، منيزيم، کلسيم، آلومينيوم، کروم، کلرورسديم، سيليس، آهن، فسفر، نيکل و ماده پروتئيني مهم ليزين، هورمون نباتي، چربي و 60 درصد روغن ميباشد.
چنانچه هنگام خواندن کتاب احساس خستگي کرديد، کافي است مقداري کنجد بو داده ميل کنيد تا خستگي شما برطرف شود. همچنين دانش آموزان و دانشجويان ميتوانند در شبهاي امتحان از اين اکسير بسيار مفيد استفاده كنند.
ليستين اين گياه يک نوع چربي حاوي فسفر است که وجود آن براي اعصاب و نسوج بسيار ضروري است و مغز و غدد بدن انسان نياز زيادي به آن دارند. حتي تقويت حافظه انسان نيز نياز زيادي به اين ماده دارد.
مقدار خوراک طبي كنجد براي هر نفر 15 گرم است، اما در خوردن آن نبايد زياده روي شود، زيرا ديرهضم بوده و باعث خارش، بد بويي دهان و سردرد ميشوند. خنثي کننده زيانهاي احتمالي آن عسل و يا بو دادن آن قبل از خوردن است.
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:34 توسط مسعود
|
|
|
| |
افراد خوش اخلاق و خوشبین ، كمتر دچار سرماخوردگی می شوند و در صورت سرماخوردگی زودتر بهبود می یابند.
گفته محققان، بدبینی ، زودرنجی و خشونت موجب به هم ریختن اعصاب می شوند و نیز سیستم ایمنی بدن را به هم ریخته و مقاومت ارگانیزم در برابر عفونت های فصلی را كاهش می دهند.
همچنین مردان عصبانی، تحت فشار و خشن ، بیش از دیگران در معرض بیماری های قلب و عروق و ابتلا به دیابت هستند.
|
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:32 توسط مسعود
|
|
علائم واکنش آلرژی |
| |
واکنشهای آلرژی ممکن است از مواردی بسیاری خفیف تا موارد تهدید کننده حیات متفاوت باشند. واکنشهای آلرژی به توجه پزشکی فوری نیاز دارند، اما حتی واکنشهایی که خفیفتر هستند، باید بوسیله پزشک بررسی شوند.
نشانههای هشداردهنده واکنش آلرژی اینها هستند:
دانههای پوستی. کهیر، به خصوص در گردن وصورت. خارش پوست. قرمزی چشم و اشکریزش. پرخونی و گرفتگی بینی. اگر دچار علائم وخیمتری شدید، از جمله اختلال تنفس، ورمکردن، سرگیجه، احساس درد در قفسهسینه، درد شکم، یا احساس اضطراب و دلهره، فورا به پزشک مراجعه کنید.
|
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:30 توسط مسعود
|
|
غلات کامل مصرف کنید |
| |
غلات کامل یا سبوسدار بخش مهمی از یک رژیم غذایی سالم هستند. آنها به حفظ وزن متناسب و سلامت قلب کمک میکنند. برای افزودن غلات کامل به رژیم غذاییتان به این توصیهها عمل کنید:
به جای نان سفید و برنج سفید از نان با گندم کامل و برنج قهوهای استفاده کنید. از در پختن ماکارونی و غذاهای مشابه از پاستایی استفاه کنید که از گندم سبوسدار تولید شده باشد. از چیپسها و پاپکورنهای کمچربی بدن کره یا نمک که از غلات سبوسدار تهیهشدهاند استفاده کنید. در پختن غذاهای مختلف از آرد گندم کامل استفاده کنید. |
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:28 توسط مسعود
|
|
بیماری عروق کورونر قلب چیست؟ |
| |
بیماری شریان کورونر(CAD) یا بیماری عروق کورونر قلب (CHD) عارضهای است که در آن پلاکی درون شریانهای کورونر - شریانهای تغذیه کننده عضله قلب با خون اکسیژندار - ایجاد میشود. این پلاک از چربی، کلسترول، کلسیم، وسایر مواد موجود درخون تشکیل میشود. هنگامی که این پلاک درون شریانها تشکیل میشود، عارضه ایجاد شده را تصلب شرایین یا آتروسکلروز میگویند.
پلاک شریانها را تنگ میکند و جریان خون به عضله قلب را کاهش می دهد. این پلاک همچنین احتمال ایجاد لخته خون را درون شریان افزایش میدهد. لختههای خون ممکن است به طور نسبی یا کامل جریان خون را مسدود میکنند.

هنگامی که شریانهای کورونر قلب باریک یا مسدود میشوند، خون اکسیژندار نمیتواند به عضله قلب شما برسد. در نتیجه ممکن است آنژین صدری یا حمله قلبی رخ دهد.
آنژین صدری درد یا ناراحتی قفسه سینه است که هنگامی رخ میدهد که خون اکسیژندار کافی به منطقهای از عضله قلب نمیرسد.
آنژین صدری ممکن است به صورت احساس فشار یا سنگینی در قفسه سینه احساس شود. درد ممکن است همچنین در شانهها، بازوها، گردن، فک، یا پشت حس شود.
حمله قلبی هنگامی رخ میدهد که جریان خون به بخشی از عضله قلب به طور کامل قطع میشود. در نتیجه خون اکسیژندار به آن منطقه عضله قلب نمیرسد و باعث مرگ آن میشود. حمله قلبی بدون درمان سریع میتواند به عوارضی وخیم و حتی مرگ منجر شود.
در طول زمان، بیماری عروق کورنر قلب میتواند به ضعف عضله قلب و نارسایی قلب و نیز بینظمی ضربان قلب (آریتمی) منجر شود.
نارسایی قلب بیماری است که در آن قلب نمیتواند خون کافی را به سراسر بدن تلمبه کند. بیماری عروق کورونر قلب شایعترین نوع بیماری قلبی است و شایعترین علت مرگ و میر در هردوی زنان و مردان است.
تغییر شیوه زندگی، مصرف دارو و/یا انجام اعمال پزشکی توصیهشده میتواند به طور موثری در اغلب افراد از این بیماری پیشگیری یا آن را درمان کند.
|
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:27 توسط مسعود
|
These Big Oil crooks need to go to jail along with the hedge funds that are inflating oil prices... (its a freaking MONOPOLY)
+
نوشته شده در
Fri 18 Apr 2008ساعت 20:18 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در
Mon 14 Apr 2008ساعت 16:17 توسط مسعود
|
Since ancient times, Lingzhi was reserved for emperors and other elite who could afford its high cost. It has been regarded as nature’s rarest herb with ginseng ranking behind it. Scientific researchers agree that red Lingzhi aids blood circulation and increases the metabolic activities of cells inside our body and eventually help the proper functioning of all internal organs. It can enhance the body’s immune system, thus improving better health conditions. It is most effective in the prevention of diseases which arise from poor blood circulation. “ To take Lingzhi habitually, you will feel your body lighten, and you can enjoy the Gods’ Longevity”. Lingzhi mushroom can be taken daily to benefit your immune system and blood circulation and is also suitable for people with the following diseases: 21. Hypertension & Hypo tension 22. Hepatitis 23. Allergy Diseases 24. Gastric & Duodenal Ulcer 25. Cardiovascular System Diseases 26. Tumor Inhibition 27. Anti – Oxidant 28. Expectorant 29. Antitussive 30. Cholesterol reducing MEDICINAL VALUES OF RED LINGZHI: For more than 2,000 years, red Lingzhi has been used and tested in Japan and China. It has been ranked as the Number One herb in the “Superior Medicine (herb)” category because of its following qualities: It is non – toxic. It can be taken daily without producing any side effects. When it is taken regularly, it can restore the body to its natural state, enabling all organs to function normally. Its good effects can be felt throughout the body and by all internal organs. Reaction differ from individuals; some consumers might not have any reactions at all. Such reactions are only temporary, lasting only a few days until the body adjusts to the improved overall activity that comes from taking Lingzhi. Although Lingzhi has many physiological reactions due to the medicinal effect, it does not produce any side effects that are associated with most chemical drugs. 2. SLIMMING TEA THANH DIEP Slimming tea is made from 100% pure and natural herbal tea. It contains no preservatives, additives or caffeine .This special herbal formula is uniquely blended from the highest quality herbs: Lingzhi mushroom, green tea, lotus leafs, Cassia tora, Cassia alata, cortex cinamomi. Packing: 26 tea bagsx2 gr/boxes. 3. LINGZHI MUSHROOM TEA BAG Lingzhi tea were produced from Lingzhi mushroom which planted in 1.500 meters altitude Dalat highland Viet Nam. Lingzhi mushroom tea has been used and tested in Japan, China, Viet Nam. It has been ranked as the number one herb. - Lingzhi tea is a modern Asian formula prepared from traditional ingredient in accordance with the latest in scientific research. - Lingzhi tea contains Lingzhi mushroom powder with 25% polysaccharid. - To take Lingzhi tea habitually. You will feel your body lighten … and you can enjoy the Gods’ longevity. 4. INSTANT YUNZHI TEA Coriolus Vesicular Mushroom cultivated into a biomass that is grown on a sterilized (autoclaved) substrate . This cultivation process ensures this mushroom is free from contamination by other fungi and that pesticides and heavy metals are absent. The cultivation system is proprietary, allowing for standardized production of Coriolus verisicolor. The extract biomass is then sealed in aluminum sachets. Coriolus Vesicular extract : 53% Polysaccharides. The activity is attributed to a protein – bound polysaccharides that can be extracted from this mushroom : PSK and PSP are also known as Kerstin and polysaccharide peptide. Immune support for cancer patients, immune protection for chemotherapy and radiation, anti – tumor, liver health. 5. MONKEY HEAD MUSHROOM, HERICIUM ERINACEUM HOUTOU, MONKEY HEAD MUSHROOM HERICUM ERINACEUM Hericium Erinaceum: THE LION’S MAIN MUSHROOM, YAMABUSHITAKE. Hericium Erinaceum grows primarily on sawdust, though conifers can also be used with some success. Either logs or stumps can be inoculated. Mycelium is whitish in color. The spawn plus should be inserted into the open face of cut wood. This eminently edible mushroom species is ideal for inoculation into stumps or partially buried logs. Hericium erinaceum is widely distributed on sawdust, partially oaks, and can be found naturally across much of North America. These are beautiful mushrooms, with cascading white icicle – like spines and are some of the best of the edible fungi. 6. SWEET HERB STEVIA REBAUDIANA -30 times sweeter than sugar, naturally sweetens. -Help to keep the body’s blood sugar in balance, increase urination, lower blood pressure. -Low caloric, aids weight management. -Improve digestion. -Beneficial for hypoglycemics. 7. WHITE JEW’S EAR MUSHROOM( AURICULARIA POLYTRYCA) - Whole LL size ( Diameter: 35 mm up): 20% - Whole L size ( Diameter: 26-35 mm up): 30% - Whole M size ( Diameter: 20-25 mm up):
+
نوشته شده در
Sun 13 Apr 2008ساعت 15:54 توسط مسعود
|
10 Key Questions About Depression
1. What Is Depression?
Depression may be described as feeling sad, blue, unhappy, miserable or down in the dumps. Most of us feel this way at one time or another for short periods. But true clinical depression is a mood disorder in which feelings of sadness, loss, anger or frustration interfere with everyday life for an extended time.
Depression is a common condition. The National Institute of Mental Health (NIMH) estimates that about 10 percent of American adults experience some form of depression. For people with chronic illnesses, the number can be higher. For example, NIMH estimates that about 25 percent of people with cancer have depression, and one study of people with multiple sclerosis found that 41.8 percent had significant symptoms of depression.
The symptoms of depression can be mild, moderate or severe. But even when symptoms are mild, the condition is not the same as temporarily having the blues. People cannot snap out of depression by force of their will. And while practicing healthy habits may help, getting regular exercise, eating right or taking a vacation may not completely alleviate depression.
Depression is more common in women than men and is especially common during the teen years. Men seem to seek help for feelings of depression less often than women. Therefore, women may only have more documented cases of depression.
1 of 10
+
نوشته شده در
Wed 9 Apr 2008ساعت 19:48 توسط مسعود
|
بوی گل نرگس؟
_نه،
که بوی خوش عید است!
شو پنجره بگشا،
که نسیم است ونوید است
رو، خار غم از دل بکن ، ای دوست ، که نوروز
هنگام درخشیدن گل های امید است
بر لاله از برف برون آمده بنگر،
چون روی تو، کز بوسه من سرخ وسپید است
با نقل و نبیدم نبود کار، که امروز
روی تو مرا عید و لبت نقل ونبید است
گر با دل خونین ، لب خندان بپسندی،
با من بزن این جام، که ایام ، سعید است!
"فریدون مشیری"
+
نوشته شده در
Sun 6 Apr 2008ساعت 14:49 توسط مسعود
|
Protection From Debt Collectors and Creditors
Are debt collectors threatening, harassing, or verbally abusing you? Are you suspicious that the "law firm" that is calling you is not really a law firm? Is a debt collector threatening to garnish your wages or foreclose on your house for a credit card debt or a deficiency on a car loan? Are you being called at work? Are they trying to collect money that you don't owe or trying to collect a debt that is more than 4 years old? Is a debt collector trying to tell you that you have to pay collection or attorneys' fees in addition the amount of your debt
You do not have to let yourself be harassed by collectors. The Federal Fair Debt Collection Practices Act and the Texas Debt Collection Act provide you with important protections from deceptive practices, harassment and abuse
Read my guides to dealing with debt collectors and find out how to protect yourself. In most cases, you can stop debt collectors cold in their tracks with a simple letter that I'll show you how to write. I've published 4 different guides to help you deal with the most common debt collector problems:
Warybuyer Guide to Stopping Debt Collector Communications
Warybuyer Guide to Disputing a Debt
Warybuyer Guide to Stopping Phone Harassment
Warybuyer Guide to Texas Homestead and Asset Protection Laws
Get Compensation from Debt Collectors and Creditors Who Violate the Law
My guides will help you deal with debt collectors and creditors who follow the rules. For the bad guys who refuse to follow the rules, I can file suit to make them compensate you for the financial and emotional losses that they cause. Get a free assessment of what I can do for you by submitting my Free Case Review form.
+
نوشته شده در
Sun 6 Apr 2008ساعت 14:22 توسط مسعود
|
USA - Researchers at the University of Maryland have developed a new process that could yield as much as 75 billion gallons of carbon neutral biofuel a year from plant waste
The Zymetis process can make ethanol and other biofuels from many different types of non-grain plants and plant waste, including waste paper, brewing byproducts and leftover agriculture products, including straw, corncobs and husks, and energy crops such as switchgrass.
The new process uses an enzyme, Ethazyme, developed from a marsh grass bacterium, S. degradans, found on Chesapeake Bay marsh grass bacterium
The researchers claimed Ethazyme is capable of breaking down the entire plant material into biofuel ready sugars in one step at a significantly lower cost and with fewer caustic chemicals than current methods.
+
نوشته شده در
Mon 31 Mar 2008ساعت 17:12 توسط مسعود
|
Main Ingredients
The main ingredients in Herbal Liver Detox Kit are
Capers (Latin name: Capparis spinosa)
Caper is a hepatic stimulant that have been used for improving the functional efficiency of the liver. Recent experimental studies also confirm its protective action on the histological architecture of the liver and the positive effects on liver glycogen and serum proteins.
Chicory (Latin name: Cichorium intybus)
Chicory is a powerful hepatic stimulant which increases bile secretion, promotes digestion and enhances the action of Capers. Experimental evidence has been obtained of its effect on liver glycogen and recent studies have shown the inhibition of free radical induced DNA damage.
Black Nightshade (Latin name: Solanum nigrum)
The Black Nightshade plant and its berries contain various alkaloids that have been isolated and shown to have a dilating effect on the pupil. The main use, however, is to support a healthy liver, skin, kidneys and bladder. The most recent studies indicate that the hepatoprotective effect of the crude extract of Black Nightshade may be due to the suppression of the oxidative degradation of DNA.
Arjuna (Latin name: Terminalia arjuna)
Arjuna is a heart tonic that has been used to support cardiovascular functions since ancient times when it was discovered to have cardio-protective benefits. Recent studies have investigated the mechanism of this activity and has shown a dose-dependent regulation of blood pressure and heart rate. There was also a slight increase in the HDL-to-total cholesterol ratio and an overall improvement in the cardiovascular profile.
Negro Coffee (Latin name: Cassia occidentalis)
Negro Coffee has been traditionally used to promote normal bowel movements. It is a cousin species of Senna, a known and stronger purgative. Despite its name (which comes from its occasional use as a coffee substitute), Negro Coffee is absolutely unrelated to coffee.
Yarrow (Latin name: Achillea millefolium)
Yarrow has been traditionally used for support of the digestive and urinary functions. Its constitutents have been extensively studied and found to be of value as an alterative, diuretic, and tonic for the venous system. Additionally, Yarrow has been known to have a healing and soothing effect on the mucous membranes. It has been shown effective in regulating gastric and bile secretions.
Tamarisk (Latin name: Tamarix gallica)
Tamarisk, sometimes referred to as Saltcedar, has been traditionally used as a tonic and diuretic. It contains an alkaloid, Tamarixin, that has been linked to its effectiveness in conditions associated with hepatic insufficiency. There are indications that Tamarisk is also helpful in increasing platelet counts.
SCIENTIFIC VALIDATION
Detox has been scientifically validated by many clinical studies. Its formula has been subjected to the modern scrutiny of clinical testing to prove its benefits in gently addressing your health concerns, and its quality is controlled by the most sophisticated chromatographic "fingerprinting" techniques.
+
نوشته شده در
Sun 30 Mar 2008ساعت 19:8 توسط مسعود
|
من، درست يا نادرست، ازدواج خود را از حيث زمان با مرگ پدرم مرتبط ميکنم. ممکن است اين دو واقعه ازجهات ديگري نيز با يکديگر ارتباط داشته باشند. بههرحال، دشوار ميتوانم بگويم که در اين زمينه چه ميدانم. تا اين اندازه ميدانم که چندي پيش سر قبر پدرم رفتم و تاريخ وفات او را يادداشت کردم، فقط تاريخ وفات او را چون در آن روز تاريخ تولد او برايم اهميتي نداشت. صبح رفتم و عصر برگشتم، درهمان قبرستان چيزکي خوردم. اما چند روز بعد چون ميخواستم بدانم در چه سني مرده است ناچار بار ديگر سر قبر او رفتم تا تاريخ تولدش را يادداشت کنم. اين دو تاريخ اول و آخر را روي يک تکه کاغذ نوشتم که دم دست خود ميگذارم. اين شد که حالا ميتوانم با اطمينان بگويم که در موقع ازدواج حتماً حدود بيست و پنج سال داشتهام. زيرا تاريخ تولد خودم را، تکرار ميکنم، تولد خودم را هرگز فراموش نکردهام و هرگز ناچار نشدهام آن را در جايي بنويسم، تاريخ تولد خودم، دست کم هزارة آن، در حافظهام با رقمهايي حک شده است که گذر عمر به سختي ميتواند آنها را محو کند. روز تولدم را هم هروقت بخواهم به ياد ميآورم و اغلب آن را به شيوة خودم جشن ميگيرم، البته مدعي نيستم که هر بار روز تولدم فرا ميرسد چنين ميکنم، نه، چون زيادتر از اندازه فراميرسد، اما اغلب اين کار را ميکنم. شخصاً از قبرستانها بدم نميآيد، هروقت ناگزير شوم به گشت و گذار بروم با کمال ميل در آنها گردش ميکنم، و خيال ميکنم به گردش در قبرستانها ميل بيشتري دارم تا در جاهاي ديگر. بوي نعشها که از زير علف و خاک و برگ به خوبي ميشنوم برايم نامطبوع نيست. شايد يکخرده زيادي شيرين و يک خرده سمج باشد اما راستي که چهقدر از بوي زندگان، بوي زير بغل، بوي پا، بوي ماتحت، بوي قلفة پلاسيده و بوي تخمک بارور نشده بهتر است. و هنگامي که بقاياي پدر من بر آن افزوده شود، هر قدر هم ناچيز باشد، کمتر پيش ميآيد که اشک به چشمم نيايد. زندگان هر قدر هم خود را بشويند، هر قدر هم به خود عطر بزنند باز هم بوي گند ميدهند. آري، هر وقت ناگزير بايد به گشت و گذار رفت، قبرستانها را به من واگذاريد و شما خود به صحرا و باغ برويد. من ساندويچ و موز خود را وقتي که روي قبري نشسته باشم با اشتهاي بيشتري ميخورم و اگر ادرار داشته باشم، که اغلب هم دارم، هر جا که بخواهم ميکنم. يا دستهايم را به پشتم ميگذارم و ميان سنگ قبرهاي عمودي و افقي و مايل پرسه ميزنم و از نوشتههاي روي آنها گرتهبرداري ميکنم. هيچ وقت اين نوشتهها برايم بيفايده نبوده است، هميشه سه چهارتايي در ميان آنها آنقدر خندهدار است که ناچار با هر دو دست محکم به صليب يا سنگ يا مجسمة فرشتة بالاي آنها ميچسبم که نيفتم. نوشتة روي سنگ قبر خودم را مدتهاست آماده کردهام و هنوز هم از آن راضي و خيلي راضي هستم. نوشتههاي ديگرم هنوز مرکبشان خشک نشده است که از آنها بيزار ميشوم، اما از نوشتة سنگ قبرم هنوز خوشم ميآيد. اين نوشته حاوي يک نکتة دستوري است. بدبختانه چندان احتمال نميرود که اين نوشته بر بالاي کلهاي که آن را پرورانده است نصب شود مگر آن که دولت در اين مورد کاري بکند. اما براي آن که ياد مرا زنده کنند نخست بايد خود مرا پيدا کنند و من از آن بيم دارم که دولت براي پيدا کردن مردة من همانقدر به زحمت بيفتد که براي پيدا کردن زندة من. از همين روست که عجله دارم پيش از آنکه دير شود آن را در اين جا ضبط کنم: خفته اينجا او که زينجا بس گريخت تا که اکنون از اين مکان واپس گريخت
دومين مصراع آن که آخرين مصراع آن نيز هست يک هجاي اضافي دارد، اما اين اهميتي ندارد. وقتي که ديگر در اين دنيا نباشم خطاهايي بسيار بيش از اين را بر من خواهند بخشيد. سپس اگر طالع اندکي مدد کند آدم به يک مراسم کفن و دفن درست و حسابي برخورد ميکند با شرکت آدمهاي زندهاي که لباس عزا پوشيدهاند و گاهي بيوه زني که ميخواهد خود را توي قبر بيندازد و اغلب اوقات ماجراي شيرين گرد و غبار پيش ميآيد هرچند که من ديدهام که در اين دنيا هيچچيز نيست که کمتر از اين گودالها گردآلود باشد چون هميشه زمين آنها سفت است، بر متوفي هم گردي نمينشيند مگر آن که نعش او سوزانده و زغال شده باشد. با اين همه، اين حکايت خندهدار گرد و غبار شيرين است. اما من آنقدرها پابند رفتن به گورستان پدرم نبودم. اين گورستان خيلي دور بود، درست در ميان روستا و دردامنة تپه، خيلي هم کوچک بود، بيش از اندازه کوچک بود. وانگهي، به اصطلاح جاي سوزن انداختن نداشت، اگر چند تا زن ديگر بيوه ميشدند پر ميشد. من از قبرستان «اولزدورف»(1)، مخصوصاً از سمت «لين»(2) در خاک پروس، بسيار بيشتر خوشم ميآمد که چهارصد هکتار نعش درهم فشرده بود، اگر چه درميان آنان هيچ آدم معروفي غير از هاگن بک(3) رامکننده حيوانات نميشناختم. گمان ميکنم برفرازش نقش شيري کندهاند. حتماً مرگ در نظر هاگن بک به شکل شير بوده است. اتوبوسها، مملو از مردان زن مرده و بيوه زنان و يتيمان در رفت و آمدند. بيشهزارها و غازها و درياچههاي مصنوعي با دستهدسته قو به مصيبتزدگان تسليت عرض ميکنند. در ماه دسامبر بود و هرگز در عمرم تا آن اندازه سردم نشده بود، سوپ مارماهي رد نميشد، ميترسيدم بميرم، ايستادم تا استفراغ کنم، به مصيبتزدگان غبطه ميخوردم. اما اکنون بپردازيم به موضوعي که کمتر غمانگيز باشد، به موضوع مرگ پدرم. او بود که دلش ميخواست من در آن خانه بمانم. مرد عجيب و غريبي بود. يک روز گفت به حال خودش بگذاريد، به کار کسي کار ندارد. نميدانست که من گوش ميکنم. حتماً اين حرف را بارها به زبان آورده بود اما دفعههاي ديگر من آنجا نبودم. هيچوقت حاضر نشدند وصيتنامهاش را به من نشان بدهند، فقط به من گفتند که فلان مبلغ پول برايم گذاشته است. آن موقع فکر ميکردم، و هنوز هم همين فکر را ميکنم، که در وصيت نامه خود از آنها خواسته است که اتاقي را که در زمان حياتش در آن زندگي ميکردم به من بدهند و مانند گذشته غذايم را هم به آنجا بياورند. حتي شايد بقية وصيت خود را مشروط به همين شرط کرده باشد. چون حتماً دلش ميخواسته است که من در آن خانه راحت باشم و الا با اين که مرا بيرون کنند مخالفت نميکرد. شايد فقط دلش به حالم سوخته است. اما گمان نميکنم اين طور باشد. اگر اينطور بود وصيت ميکرد که تمام خانه مال من باشد و در اين صورت هم من راحت بودم و هم ديگران، چون به آنها ميگفتم شما هم همينجا بمانيد، منزل خودتان است! خانة بسيار بزرگي بود. بله، اگر پدر بيچارة من به راستي قصدش آن بوده است که در گور هم از من مواظبت کند پس حسابي کلاه سرش رفت. و اما در مورد پول، انصافاً بايد بگويم که درست فرداي روز دفن پدرم بيمعطلي آن را به من دادند. شايد اصلاً برايشان امکان نداشت کاري غير از اين بکنند. من به آنها گفتم، اين پول مال خودتان باشد ولي بگذاريد من مثل همان وقتي که بابا زنده بود همينجا، توي اتاقم، بمانم. حتي خدا بيامرزي گفتم بلکه دلشان را به دست بياورم. ولي حاضر نشدند. پيشنهاد کردم که اگر نميخواهند گرد و خاک خانه را بردارد، هر روز چند ساعتي در خدمت آنها باشم و به خرده کاريهايي که براي نگهداري هر خانهاي لازم است بپردازم. از اين جور کارهاي جزئي هنوز هم ميشود کرد، علتش را نميدانم. مخصوصاً به آنها پيشنهاد کردم که به گرمخانه رسيدگي کنم. حاضر بودم هر روز سه چهار ساعت توي گرما در گرمخانه بمانم و از گوجهفرنگيها و ميخک و سنبلها و بذرها مواظبت کنم. در آن خانه غير از من و پدرم هيچکس از گوجهفرنگي سردر نميآورد. اما اين را هم قبول نکردند. يک روز که از مستراح بيرون آمدم ديدم که در اتاقم را قفل و اثاثم را جلو در کپه کردهاند. همين خودش به شما نشان ميدهد که در آن زمان گرفتار چه يبوستي بودهام. گمان ميکنم بر اثر اضطراب دچار يبوست ميشدم. اما آيا واقعاً يبس شده بودم؟ فکر نميکنم. آرام باش، آرام. با اين همه حتماً يبس شده بودم چون اگر غير از اين بود به چه علت آن همه وقت را با آن گند و افتضاح در دستشويي، در کنار آب، ميگذراندم؟ هيچوقت چيزي نميخواندم. نه در آنجا و نه در جاهاي ديگر، خيالبافي هم نميکردم، فکر هم نميکرد، گيج و منگ به تقويمي که جلو چشمهايم به ميخي آويزان بود نگاه ميکردم، روي آن تصوير رنگي جوان ريشويي در ميان گوسفندها ديده مي شد، و مثل پاروزنها خودم را ميجنباندم، هيچ عجلهاي نداشتم مگر براي آن که به اتاقم برگردم و دراز بکشم. پس همان يبوست بود، نه؟ يا با اسهال اشتباهش ميکنم؟ همه چيز در کلهام قاتي پاتي ميشود، قبرستان و عروسي و انواع گوناگون اجابت مزاج. اثاثم آنقدرها نبود، آنها را روي زمين، پشت به در، کپه کرده بودند، هنوز هم اثاثم جلو چشمم است که در يک جور تورفتگي تاريک تاريک که دالان ار از اتاق من جدا ميکرد تپهتپه شده بود. من ناچار بودم در همين کتهاي که از سه طرف بسته بودم لباسم را عوض کنم، يعني لباس خانه و پيراهن خوابم را با لباس سفر عوض کنم، يعني با جوراب، کفش، شلوار، پيراهن، کت، پالتو و کلاه، اميدوارم چيزي را فراموش نکنم. پيش از آن که از آن خانه بروم درهاي ديگر را هم با چرخاندن دستگيره و هل دادن امتحان کردم ولي هيچ کدام باز نشد. گمان ميکنم اگر در يکي از اتاقها باز ميشد توي همان اتاق سنگر ميگرفتم و فقط با گاز ميتوانستند من را از آنجا بيرون کنند. احساس ميکردم که خانه طبق معمول پر از آدم است ولي کسي را نميديدم. گمان ميکنم هر کدام خودش را توي اتاقش حبس کرده و گوشش را تيز کرده بود. سپس همه به شنيدن صداي بسته شدن در خانه پشت سر من به سرعت آمدند پشت پنجره، اندکي عقبتر، پنهان شده پشت پردهها، بايستي ميگذاشتم در خانه باز بماند. و آنوقت درها باز ميشود و همگي از مرد و زن و بچه از اتاق خود بيرون ميآيند و صداها و آهها و لبخندها و دستها و کليدها در دستها و يک آخيش همگاني و سپس از همين حرفهاي پرت و پلا که اگر اينجور پس آنجور ولي اگر آنجور پس اينجور، يک حال و هواي عيش و شادي که نگو و همه ديگر فهميدند، بفرماييد سر سفره، بفرماييد سرسفره، اتاق بماند تا بعد. البته همة اينها را در عالم خيال ديدم چون خودم که ديگر آنجا نبودم. شايد هم همة اين امور به طرز ديگري صورت گرفته باشد اما آخر وقتي که قرار است امور صورت بگيرد چه اهميتي دارد که به چه طرزي صورت بگيرد؟ و آن هم از آن همه لبهايي که مرا بوسيده بودند و آن دلهايي که به من محبت کرده بودند (آدم با دلش محبت ميکند، مگر نه؟ يا اين را هم با چيز ديگري اشتباه کردهام؟) و آن دستهايي که با دستهاي من بازي کرده بودند و آن روحهايي که چيزي نمانده بود مرا تصرف کنند! مردم حقيقتاً عجيب و غريب هستند. بيچاره بابا، اگر آن روز من را ميديد، ما را ميديد، حتماً حسابي کلافه ميشد، يعني به خاطر من کلافه ميشد. مگر اين که در آن عالم فرزانگي و رهايي از غبار تن دورتر از پسرش را نديده چون نعش اوهنوز به غايت خود نرسيده بوده است. اما حالا حرف را عوض کنيم و به يک موضوع نشاطآورتر بپردازيم، اسم زني که اندک زماني بعد از آن با او وصلت کردم، يعني اسم کوچک او، «ژرژي» بود. دست کم خودش اين را به من گفت و من هم تصور نميکنم دروغ گفتن به من در اين مورد براي او فايدهاي داشت. البته آدم که هيچوقت يقين پيدا نميکند. چون فرانسوي نبود اسمش را «گرگي» تلفظ ميکرد. من هم که فرانسوي نبودم مانند او «گرگي» تلفظ ميکردم. هردو «گرگي» تلفظ ميکرديم. نام خانوادگياش را هم به من گفت ولي من آن را فراموش کردهام. ميبايست آن را روي تکه کاغذي يادداشت ميکردم، خوشم نميآيد اسم آدمها را فراموش کنم. روي نيمکتي کنار نهر با او آشنا شدم، کنار يکي از نهرها، چون شهر ما دو تا نهر دارد ولي من هيچوقت نتوانستم آنها را از يکديگر تشخيص بدهم. جاي نيمکت خيلي خوب بود، پشتش به يک تل خاک و زباله خشک و به هم چسبيده بود به طوري که پشتم از بالا تا پايين پوشيد ميماند. به برکت دو درخت متبرک و در عين حال خشک شدهاي که هر دو سوي نيمکت را گرفته بود پهلوهايم نيز پوشيده بود. شايد همين درختها، روزي از روزها که همة شاخ و برگشان به اهتزاز درآمده بوده است کسي را به فکر ساختن نيمکت انداخته باشد. روبهرويم در چند متري، نهر جاري بود، البته اگر نهرها هم جاري باشند، من که در اين خصوص چيزي نميدانم، اين خود سبب ميشد که از اين سمت هم خطر آن نباشد که غافلگير شوم. با اين همه او مرا غافلگير کرد. دراز کشيده بودم، هوا مطبوع بود، از لابهلاي شاخههاي بيبرگ که دو درخت در ميان آنها بالاي سر من به يکديگر تکيه داده بودند و از لابهلاي ابرهاي پارهپاره، رفتوآمد تکهاي از آسمان پرستاره را تماشا ميکردم. او گفت بکشيد کنار تا من بنشينم. اول تکاني به خود دادم که از آنجا بروم، اما خستگي و اين که نميدانستم کجا بروم مانع از آن شد که بروم. اين بود که پاهايم را يکخرده زير تنهام جمع کردم و او نشست. آن روز عصر هيچچيز ميان ما رخ نداد و او بيآن که با من حرف بزند زود رفت. او فقط، انگار براي دل خودش، چند ترانة روستايي خواند که به طرز غريبي تکهتکه بود و از يکي به ديگري ميپريد و پيش از تمام کردن ترانهاي که بيشتر از اولي از آن خوشش آمده بود ميرفت سر ترانهاي که ناتمام گذاشته بود. صدايش خارج ولي دلنشين بود. بوي روحي را ميشنيدم که حوصلهاش زود سر ميرود و هيچوقت هيچچيزي را تمام نميکند، که شايد کمتر از هر روح ديگري خلق آدم را تنگ ميکند. حتي طولي نکشيد که از نيمکت هم دل زده شد، و اما در مورد من، يک نگاه برايش بس بود. در واقع زن بينهايت سمجي بود. فردا و پسفرداي آن روز هم آمد و همه چيز کمابيش برهمان منوال گذشت. شايد چند کلمهاي هم رد و بدل شد. روز بعد باران آمد و من با خودم فکر کردم آسوده خواهم بود. اما اشتباه ميکردم. از او پرسيدم که آيا نقشهاش اين است که هر روز عصر بيايد مزاحم بشود. گفت:«مزاحمتان هستم؟» لابد به من نگاه ميکرد. حتماً چندان چيزي نميديد. شايد دو پلک چشم و يک ذره از بيني و پيشاني، آن هم محو، چون نور محو شده بود. گفت:«من گمان ميکردم هر دو در اينجا راحتيم.» من گفتم:«شما مزاحم من هستيد، من نميتوانم وقتي که اينجا هستيد دراز بکشم.» من لب ودهانم را توي يخة پالتوم کرده بودم و حرف ميزدم و باوجود اين او حرف مرا ميشنيد. گفت:«اينقدر دلتان ميخواهد دراز بکشيد؟» چه اشتباهي است که آدم سر حرف را با مردم باز کند. گفت:«خوب، اين که کاري ندارد، پاهايتان را روي زانوهاي من بگذاريد.» معطل نشدم که دوباره تعارف کند. پاهاي چاق و چلهاش را زير نرمههاي نحيف ساق پاهايم احساس کردم. بنا کرد به مالش دادن قوزکهايم. در دل گفتم خوب است يک لگدي ــــــــــــــــــــــــــ. آدم با مردم دربارة دراز کشيدن حرف ميزند و يک هو ميبيند که هيکلي دراز به دراز افتاده است. آنچه براي من، مني که پادشاه بيرعيت بودم اهميت داشت، آنچه طرز قرار گرفتن لاشهام در برابر آن جلوهاش از هر چيز ديگر کم رنگتر و بيفايدهتر بود، وارفتگي مغز، بيفروغي مفهوم «نفس من» و مفهوم آن چلقوز زهرآلودي بود که از روي تنبلي آن را «نفس غير من» يا حتي «آفاق» ميخوانند. اما، مرد امروزي، در بيست و پنج سالگي هم گه گاه برانگيخته ميشود، حتي از لحاظ جسمي، سرنوشت همه همين است، من هم مستثني نيستم، البته اگر بتوان آن را برانگيختگي خواند. طبيعتاً او هم ملتفت شد، زنها بوي مردي را از ده کيلومتر آن طرفتر ميشنوند و از خود ميپرسند چطور توانسته است من را ببيند؟ در اين حالتها آدم ديگر خودش نيست و اين که آدم خودش نباشد دردناک است و از آن دردناکتر اين است که آدم خودش باشد، حالا هر اسمي ميخواهند رويش بگذارند. چون وقتي که آدم خودش باشد ميداند که چه بايد بکند تا کمتر خودش باشد، در صورتي که وقتي آدم خودش نباشد، ميشود هرکس و ناکسي باشد، احتمال محو شدنش بيشتر ميرود. آن چه عشق ميخوانند نوعي تبعيد است که در آن گهگاه کارت پستالي هم از وطن ميرسد، اين را من آن روز غروب احساس کردم. وقتي کار را تمام کرد و نفس من، مطيع و سربه راه، به ياري مختصري ناهشياري سرجاي خود برگشت، ديدم که تنها شدهام. از خود ميپرسم که آيا همة اين چيزها من درآوردي نبود، آيا در عالم واقع همه چيز به صورت ديگري روي نداده است، به صورتي که ميبايست فراموششان کنم. و با اين همه، در نظر من، تصوير خود او به تصوير نيمکت متصل است، نه نيمکت در هنگام شب بلکه نيمکت در هنگام غروب، چنانکه، در نظر من، سخن گفتن از نيمکت، به صورتي که غروب آن روز به چشمم ميآمد، سخن گفتن از اوست. اين چيزي را ثابت نميکند، ولي من هم نميخواهم چيزي را ثابت کنم. اما حرف زدن دربارة اينکه نيمکت در هنگام شب چگونه است فايدهاي ندارد، من در آن موقع آنجا نبودم، زود ميرفتم و تا تنگ غروب روز بعد برنميگشتم. آخر، روز را ميبايست صرف به دست آوردن غذا و پيدا کردن سرپناه بکنم. اگر از من ميپرسيديد، که حتماً هم دلتان ميخواهد بپرسيد، با پولي که پدرم برايم گذاشته بود چه کردم، ميگفتم که با آن پول هيچ کاري نکردم، گذاشتم جيبم بماند. چون ميدانستم که هميشه جوان نخواهم ماند و تابستان تا ابد طول نخواهد کشيد، پاييز هم همينطور، روح ميانه حال من اين را ميگفت. عاقبت به او گفتم که ديگر کلافه شدهام. به شدت مزاحم من بود، حتي وقتي که غايب بود. حتي هنوز هم مزاحم من است، اما به همان اندازهاي که ديگران مزاحم هستند. از طرفي حالا ديگر مزاحمت ديگران در من هيچ اثري نميکند يا خيلي کم اثر ميکند، اصلاً گرفتار مزاحمت ديگران شدن چه معني دارد، حتي بهتر از آنکه گرفتار بشوم، من روال کار خودم را عوض کردهام، رمز خوشبختي خودم را پيدا کردهام، نهمين يا دهمين بار است، وانگهي به زودي تمام ميشود، مزاحمتها، مراحمتها، به زودي ديگر کسي دربارة آنها حرفي نميزند، نه از مزاحمت او، نه از مزاحمت ديگران، نه از درک اسفل، نه از بهشت برين. گفت:«پس دلتان نميخواهد من بيايم.» باور کردني نيست که مردم چه طور آنچه را لحظهاي پيش به آنها گفته شده است تکرار ميکنند، انگار ميترسند اگر قبول کنند که گوششان درست شنيده است به چهارميخشان ميکشند. به او گفتم گاه گاهي بيايد. آن زمانها زنها را خوب نميشناختم. هنوز هم خوب نميشناسم. مردها را هم همينطور. حيوانات را همينطور. چيزي را که اندکي بهتر ميشناسم دردهايم است. هرروز همة دردهايم را در خيال ميپرورانم، زود پرورانده ميشوند، خيال شتابکار است، اما همة دردهايم پروردة خيال نيست. آري، اوقاتي هست، به خصوص بعدازظهرها، که احساس ميکنم التقاطي شدهام، مانند راين هولد(4). چه توازني! آخر آنها را هم خوب نميشناسم، دردهايم را ميگويم. لابد علتش اين است که من چيزي جز درد نيستم، نکتهاش در همين است. خود را از آن دور ميکنم تا مرحلة حيرت، تا مرحلة ستايش، در کرهاي ديگر. به ندرت، اما همين قدر کافي است. زندگي به اين سادگيها نيست. اين که بگوييم چيزي جز درد نيست فقط ساده گرفتن همه چيز است. درد مطلق! ولي اين ميشود رقابت، رقابت نامشروع. با اين همه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزي از دردهاي عجيبم براي شما به تفصيل سخن خواهم گفت و براي آن که روشنتر باشد انواع آن را از يکديگر تفکيک خواهم کرد. با شما از دردهاي ذهن خواهم گفت و از دردهاي دل يا دردهاي عاطفي، از دردهاي روح «اين دردهاي روح خيلي قشنگاند»، و سپس از دردهاي جسم، نخست از دردهاي دروني يا نهاني، سپس از دردهاي بروني، از موها شروع ميکنم و با نظم و ترتيب و بيآنکه عجله کنم پايين ميروم تا به پاها برسم که جايگاه ميخچه، گرفتگي ماهيچه، برآمدگي کيسة زلالي، فرو رفتن ناخن در گوشت، سرمازدگي، و عجايب غرايب ديگر است. به همين منوال براي کساني که آن قدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشي که مبدع آن را فراموش کردهام، از لحظههايي سخن خواهم گفت که آدم بيآنکه افيونزده يا مست يا در حال خلسه باشد، هيچ حس نميکند. بعد البته ميخواست بداند منظورم از گاه گاهي چيست، وقتي که آدم دهنش را باز ميکند با همينجور چيزها روبهرو ميشود. هفتهاي يک بار؟ ده روز يک بار؟ دو هفته يک بار؟ به او گفتم کمتر بيايد، خيلي کمتر بيايد، اصلاً اگر ميشود هيچوقت نيايد و اگر نميشود هرقدر ممکن است کمتر بيايد. از طرفي، از روز بعد ديگر سراغ نيمکت نميرفتم، علتش هم بيشتر خود نيمکت بود تا وجود او، چون وضع نيمکت طوري بود که ديگر نيازهاي مرا هرچند ناچيز بود، برآورده نميکرد، چون بنا کرده بود به سرد شدن، و البته دلايل ديگري هم داشت که حرف زدن در بارة آنها با آدمهاي خلي مثل شما بيفايده است، و در يک گاوداني متروک که ضمن پرسه زني پيدا کرده بودم پناه ميگرفتم. اين گاوداني در گوشة مزرعهاي بود که روي آن بيشتر پوشيده از گزنه بود تا از علف و بيشتر پر شده از گل بود تا گزنه اما شايد زير آن خاصيتهاي در خور توجهي داشت. در اين اسطبل پر از تپالههاي خشک و توخالي، که هروقت انگشتم را در آن فروميبردم با صداي فش نشست ميکرد، در عمرم براي اولين بار و اگر مقدار کافي مرفين در اختيار داشتم به طيب خاطر ميگفتم براي آخرين بار، ناچار شدم در برابر احساسي از خود دفاع کنم که اندکاندک در ذهن يخزدة من نام هولناک عشق به خود ميگرفت. آن چه سبب جذابيت کشور ما ميشود، البته گذشته از کمي جمعيت، آن هم به رغم ناميسر بودن تهيه ناچيزترين وسيله جلوگيري از حاملگي، اين است که همه چيز در آن به حال خود رها شده است مگر فضولات باستاني تاريخ. اين فضولات را با سماجت جمع ميکنند، آنها را روي هم انبار ميکنند و در صفوف منظم ميآورند و ميبرند. هرجا که زمانه به حال تهوع افتاده و فضلة مفصلي انداخته است هموطنان ما را ميبينيد که چمباتمه زدهاند و بو ميکشند و صورتشان برافروخته شده است. اينجا بهشت بيخانمانهاست. از همين جا معلوم ميشود که من چرا خوشبختم. همهچيز آدم را به کرنش کردن ميخواند. من ميان اين حرفها ارتباطي نميبينم. اما در اين هم شکي ندارم که يک يا حتي چند رشته ارتباط ميان آنها وجود دارد. اما چه ارتباطي؟ بله، من به او عشق ميورزيدم، اين اسمي است که در آن زمان روي کار خود ميگذاشتم، و افسوس که هنوز هم ميگذارم. چون بيش از آن هرگز عاشق نشده بودم ملاکي در اين مورد در دست نداشتم ولي البته در منزل و مدرسه و روسپيخانه و کليسا شنيده بودم که در اين زمينه حرف ميزنند و به راهنمايي معلم خود داستانهايي را به نثر انگليسي و فرانسه و ايتاليايي و آلماني خوانده بودم که سراسر مشحون از اين موضوع بود. با همة اينها وقتي که ناگهان ديدم در حال نوشتن کلمة ژرژي روي تپالة کهنة گوساله هستم يا وقتي که زير نور ماه در ميان گل و لاي دراز کشديده ميخواستم گزنهها را بدون شکستن ساقههاشان بچينم، در صدد برآمدم روي کار خودم اسمي بگذارم. اين گزنهها خيلي بزرگ بودند، يک متر ارتفاع داشتند، من آنها را ميکندم و اين کار مرا تسکين ميداد، ولي چيدن علف هرز در طبيعت من نيست، بلکه برعکس، اگر کود داشتم آن قدر بهشان کود ميدادم که بترکند. گل حساب ديگري دارد. عشق آدم را هرزه ميکند، چون و چرا هم ندارد. اما دقيقاً چه نوع عشقي بود؟ آيا عشق سودايي بود؟ گمان نميکنم. چون عشق سودايي همان عشق شهواني است، نه؟ يا آن را با نوع ديگري از عشق عوضي گرفتهم؟ عشق انواع فراواني دارد، نه؟ يکي از يکي قشنگتر، نه؟ مثلا ًعشق افلاطوني هم نوع ديگري از عشق است که حالا به نظرم ميرسد. عشقي بيغرض است. شايد من او را با عشق افلاطوني دوست ميداشتم. اما گمان نميکنم. اگر او را با عشقي پاک و بيغرض دوست ميداشتم باز هم نام او را روي تپالههاي کهنه رسم ميکردم؟ آن هم با انگشتم که بعد آن را ليس ميزدم؟ بايد ديد، بايد ديد. من در فکر ژرژي بودم، شايد اين جمله همه چيز را بيان نکند اما به نظر من آن چه بيان ميکند کافي است. از طرفي من از اسم ژرژي دلم به هم ميخورد و ميخواهم اسم ديگري روي او بگذرم که يک هجا داشته باشد، مثلاً «آن»(5) که البته تکهجايي نيست ولي اهميت ندارد. از اين رو در فکر آن بودم، مني که ياد گرفته بودم در فکر هيچچيز نباشم مگر در فکر دردهايم آنهم با شتاب بسيار و بعد در فکر کارهايي که بايستي بکنم تا از گرسنگي يا سرما يا ننگ نميرم، اما هرگز به هيچ عنوان در فکر موجودات زنده از آن حيث که وجود دارند (از خود ميپرسم اين ديگر چه معني دارد) نبودم، قطع نظر از هرچه ميتوانستم دربارة اين موضوع بگويم يا هر چه اکنون از قضا ميتوانم بگويم. چون من هميشه دربارة چيزهايي که هرگز وجود نداشتهاند يا، وجود خواهند داشت حرف زدهام و هميشه حرف خواهم زد اما نه دربارة وجودي که به آنها نسبت ميدهم. مثلاً کلاه کپي به راستي وجود دارد و چندان اميد نميرود که براي هميشه از بين برود، اما من هيچوقت کلاه کپي سرم نگذاشتهام، نه، اشتباه کردم. درجايي نوشتهام آنها به من کلاه شاپويي... دادهاند. ولي «آنها» هيچوقت به من کلاه شاپو ندادهاند، من هميشه کلاه شاپو خودم را حفظ کردهام. همان کلاهي را که پدرم به من داد غير از آن هيچ کلاهي نداشتهام. در هر حال اين کلاه تاگور هم من را دنبال کرده است. باري، خيلي خيلي در فکر «آن» بودم، هر روز بيست دقيقه، بيست و پنج دقيقه تا برسد به نيم ساعت. اين رقمها را با جمع کردن رقمهاي کوچکتر ديگر به دست آوردهام. لابد طرز عاشق شدن من همين است. آيا بايد چنين نتيجه گرفت که من او را با آن عشق انديشمندانهاي دوست ميداشتم که در جاي ديگري آن همه چرنديات از زير زبانم بيرون کشيده است؟ گمان نميکنم. چون اگر او را به اين طرز دوست ميداشتم، آيا از رسم کردن کلمة «آن» روي مدفوعات بسيار کهن گاو آن قدر تفريح ميکردم؟ آيا هرگز گزنهها را با دست ميگرفتم و ميچيدم؟ و آيا زير کاسة سرم احساس ميکردم که پاهايش مثل دو تا بالشتک زارگرفته به لرزه افتاده است؟ براي خاتمه دادن به اين وضعيت، براي آنکه سعي کنم به اين وضعيت خاتمه بدهم، يک روز عصر سر ساعتي که پيش از آن ميآمد پهلوي من، رفتم به همانجايي که نيمکته درآن بود، آن جا نبود و من بيهوده در انتظارش ماندم. حالا ديگر ماه دسامبر بود، شايد هم ژانويه، و هواي سرد به موقع بود، يعني مثل هر چيز به موقع ديگري خيلي خوب، خيلي بهجا و عالي بود. اما به اسطبل که برگشتم بي معطلي استدلالي را طرحريزي کردم که شب بسيار خوشي را براي من تضمين کرد بر اين اساس که هر يک ساعت رسمي به شيوههايي که تعداد آنها برابر با روزهاي سال است در هوا و آسمان و همچنين در دل تجلي ميکند. اين بود که روز بعد خودم را به نيمکت رساندم خيلي زودتر، درست همان وقتي که به آن سرشب ميگويند، اما با وجود اين خيلي دير بود، چون او پيش از من در آنجا، روي نيمکت، زير شاخههاي يخ زدهاي که ترق توروق شان بلند بود، روبهروي آب منجمد نشسته بود. به شما گفتم که زن بياندازه سمجي بود. تل خاک از برفک سفيد شده بود. من هيچ احساسي نداشتم. اين جور که من را دنبال ميکرد چه فايدهاي براي او داشت. بيآنکه بنشينم، ضمن رفت و آمد و پاکوبيدن، از او همين را سوال کردم. سرما زمين را برآمده کرده بود. جواب داد که نميداند. در من چه چيزي ديده بود؟ از او خواهش کردم اگر ميتواند به اين سوال جواب دهد. جواب داد که نميتواند. ظاهراً که لباس گرمي پوشيده بود. دستهايش را توي دستپوشي فرو برده بود. يادم ميآيد که وقتي چشمم به دستپوش افتاد زدم زير گريه. با وجود اين رنگ آن را فراموش کردهام. حال بدي داشتم. تا همين اواخر، هميشه خيلي زود به گريه ميافتادم، هيچ نفعي هم از اين کار به من نميرسيد. اگر قرار بود در اين ساعت گريه کنم، از ته دل يقين دارم که عرضه نداشتم حتي يک قطره اشک بريزم. حال بدي دارم. اشيا مرا به گريه ميانداخت. و با وجود اين هيچ اندوهي نداشتم و هروقت که بدون دليل واضحي غفلتاً به گريه ميافتادم براي آن بود که ناغافل چشمم به شيئي افتاده بود. به طوري که از خود ميپرسم آيا راستي راستي دست پوش بود که آن روز عصر مرا به گريه انداخت يا اين که آن کورهراه خاکي بود که سختي و برآمدگيهايش مرا به ياد جادههاي سنگ فرش ميانداخت يا چيز ديگري، هر چيزي که باشد و ناغافل چشمم به آن افتاده باشد. ميشود گفت که او را براي اولين بار ميديدم. حسابي کز کرده و لباس گرم پوشيده بود، سرش را به زير انداخته بود، با دستپوش و دستهايش روي دامن، پاهايش چسبيده به هم، پاشنههايش رو به بالا. نه شکلش معلوم بود نه سنش، تقريباً بيجان بود، ميشد پيرزني باشد، ميشد دخترکي باشد. آن هم از طرز جواب دادنش، نميدانم، نميتوانم. فقط من بودم که نميدانستم، که نميتوانستم. گفتم:«تو به خاطر من آمدي؟» گفت:«بله.» گفتم:«خيلي خوب، اين هم من.» و مگر من به خاطر او نيامده بودم؟ با خود گفتم اين هم من، اين هم من. اما فوراً از جا پريدم و بلند شدم، انگار روي آهن داغ نشسته بود. دلم ميخواست راه بيفتم و بروم تا بفهمم قضيه تمام شده است يا نه. ولي براي آن که خاطرجمع بشوم پيش از آن که راه بيفتم از او درخواست کردم برايم ترانهاي بخواند. اول گمان کردم که ميخواهد درخواستم را رد کند، منظورم فقط اين است که گمان کردم نميخواند، اما نه، لحظهاي بعد شروع کرد به خواندن و مدتي آواز خواند، گمان ميکنم باز هم همان ترانه بود و همان وضع. اين ترانه را نميشناختم، هيچوقت آن را نشنيده بودم و ديگر هرگز آن را نخواهم شنيد. همينقدر يادم ميآيد که موضوع آن درخت ليمو يا درخت نارنج بود، حالا ديگر يادم رفته است کدام درخت بود، همين که يادم مانده است موضوع آن درخت ليمو يا درخت نارنج بود از سر من هم زياد است، چون من ترانههاي ديگري نيز در زندگيام شنيدهام، و ترانههاي زيادي هم شنيدهام چون به قول گفتني زندگي کردن، حتي به شيوة من، بدون شنيدن ترانه محال مطلق است مگر اين که آدم کر باشد، اما از آن ترانههاي ديگر هيچ، حتي يک کلمه، حتي يک نت، به يادم نمانده است يا اگر هم به يادم مانده است آن قدر کلمههاي کمي، آن قدر نتهاي کمي است که، که چي، که هيچي، اين جمله خيلي طولاني شده است. پس از آن راه افتادم و همينطور که دور ميشدم صداي او را ميشنيدم که ترانة ديگري ميخواند، يا شايد دنبالة همان اولي بود، و آن را با صداي ضعيفي ميخواند که هرقدر من دورتر ميشدم ضعيفتر ميشد و بالاخره، خاموش شد، خواه چون خود او از خواندن دست برداشته بود، خواه چون من آنقدر دور شده بودم که ديگر نميتوانستم بشنوم. آنوقتها خوشم نميآمد که اين جور دچار شک و ترديد بشوم، البته در شکاکيت به سر ميبردم، در شکاکيت، اما در مورد اين جور شک و ترديدهاي خرده ريز، که به اصطلاح جنبة جسماني دارد، دلم ميخواست هر چه زودتر از دست آنها خلاص شوم، چه هفتهها که ممکن بود مثل خرمگس عذابم بدهند. از اين رو چند قدم به عقب برداشتم و سر جاي خود ايستادم. اول چيزي نشنيدم، بعد صدا را شنيدم اما به زحمت خيلي ضعيف به گوشم ميرسد. صدا را نميشنيدم، بعد شنيدم، پس قاعدتاً بايد در لحظة معيني شروع به شنيدن آن کرده باشم، ولي نه، صدا آنقدر به نرمي از دل سکوت بيرون آمده بود و آنقدر شبيه به سکوت بود که اصلاً شروعي در کار نبود. عاقبت که آواز تمام شد باز چند قدمي به طرف او برداشتم تا يقين پيدا کنم که ديگر نميخواند نه اين که فقط صدايش را پايين آورده باشد. پس از آن نااميد شدم و با خودم گفتم چگونه ميتوانم بدون آنکه در کنارش باشم و سرم را به طرف او خم کنم بفهمم، آنوقت عقب گردي کردم و آکنده از شک و ترديد براي هميشه رفتم. اما چند هفته بعد نه زنده که مرده، باز هم رفتم سراغ نيمکت، از وقتي که از نيمکت دست برداشته بودم دفعة چهارم يا پنجم بود، تقريباً درهمان ساعت، منظورم اين است که تقريباً زير همان آسمان، نه، اين هم منظورم را نميرساند، چون آسمان هميشه همان آسمان است و هرگز همان آسمان نيست، اين را چگونه بيان کنم، به هيچ وجه نميتوانم بيان کنم، والسلام. او آنجا نبود. اما نميدانم چهطور شد که ناگهان سروکلهاش پيدا شد، آمدنش را نديده بودم، صداي پايش را هم نشنيده بودم، با اين که گوش به زنگ بودم. حالا بگوييم باران هم ميآمد تا مختصري تنوع در کار باشد. طبيعتاً چترش را باز کرده و بالاي سرش گرفته بود، لابد صندوقخانة پروپيماني داشت. از او پرسيدم آيا هر روز عصر ميآيد. جواب داد که نه، گاه گاهي نيمکت آنقدر تر بود که آدم جرئت نميکرد روي آن بنشيند. اين بود که اين طرف و آن طرف قدم زديم، من از روي کنجکاوي بازويش را گرفتم تا ببينم خوشم ميآيد يا نه، ولي اصلاً خوشم نيامد، اين بود که آن را ول کردم. اما حالا چرا با اين طول و تفصيل؟ براي يه عقب انداختن روز مکافات. چهرهاش را اندکي بهتر ميديدم. متوجه شدم که چهرهاش معمولي است، مثل چهرة ميليونها آدم ديگر، لوچ بود، اما اين را تا مدتي بعد متوجه نشدم. چهرهاش نه جوان مينمود نه پير، انگار که ميان شادابي و پلاسيدگي معلق بود. آن زمانها طاقت تحمل اين جور ابهامها را نداشتم. و اما دربارة اين که آيا آن موقع چهرهاش زيبا بود يا پيش از آن زيبا بوده است يا سعادت آن را داشت که زيبا بشود، اعتراف ميکنم که هيچ اطلاعي نداشتم. توي عکسها چهرههايي ديدهام که شايد ميتوانستم بگويم که زيبا هستند، البته اگر اطلاعاتي دربارة زيبايي داشتم. و چهرة پدرم در بستر مرگ شمهاي از وجود احتمالي نوعي زيبايي را در انسان به من نشان ميداد. اما آيا چهرههاي زندگان هم که هميشه در حال شکلک درآوردن و گل انداختگي است جز اشياي بيجان به شمار ميرود؟ با اين که هوا تاريک بود، با اين که آشفته بودم، از اين خوشم آمد که آب ساکن، يا آبي که به آرامي روان بود، انگار که تشنه باشد، به سوي آبي که ميباريد بالا ميپريد. از من پرسيد که آيا دلم ميخواهد برايم چيزي بخواند. جواب دادم که نه، که ميخواهم با من حرف بزند. گمان ميکردم که ميگويد با من حرفي ندارد، اين بيشتر به خلق و خوي او ميآمد. از اين رو وقتي که به من گفت اتاقي دارد ذوق زده شدم، سخت ذوق زده شدم. از طرفي به شک هم افتادم. مگر کسي هست که اتاق نداشته باشد؟ اوهوم، همهمهاي ميشنوم. گفت من دو تا اتاق داردم. گفتم دقيقاً بگوييد چند تا اتاق داريد؟ جواب داد که دو تا اتاق و يک آشپزخانه دارد. هر دفعه بيشتر از دفعة پيش ميشد. عاقبت يادش آمد که يک حمام هم دارد. گفتم:«درست شنيدم که گفتيد دو تا اتاق داريد؟» گفت:«بله.» گفتم:«کنار همديگراند؟» بالاخره موضوعي پيدا شد که در خور گفتوگو باشد. گفت:«آشپزخانه ميان آنها است.» از او پرسيدم که چرا زودتر اين موضوع را به من نگفته است. لابد در آن زمان از خود بيخود شده بودم. در کنار او احساس راحتي نميکردم، جز اين که احساس ميکردم آزاد هستم دربارة چيزي غير از او فکر کنم، و اين خودش خيلي بود، دربارة چيزهاي مجرب قديمي، يکي پس از ديگري، و رفتهرفته دربارة هيچ، مانند پلههايي که به طرف چاه آب عميقي پايين ميرود. و ميدانستم که با ترک کردن و اين آزادي را نيز از دست خواهم داد. راستي هم دو تا اتاق بود که با آشپزخانهاي از هم جدا شده بود، او به من دروغ نگفته بود. به من گفت که بايستي بروي اثاثت را برداري و بياوري. برايش توضيح دادم که اثاثي ندارم. ما در طبقة بالاي يک خانة قديمي بوديم که هر کس دلش ميخواست ميتوانست از پنجرههاي آن کوه را ببيند. او يک چراغ نفتي روشن کرد. گفتم:«برق نداريد؟» گفت:«نه، ولي آب لولهکشي و گاز شهري داردم.» گفتم:«عجب که گاز داريد. شروع کرد ــــــــــــ اينجا بود که ديدم لوچ است. خوشبختانه اولي بار نبود که زني را ـــــــــــ ميديدم، از اين رو ميتوانستم صبر کنم، ميدانستم که جوش نميآورد. به او گفتم که دلم ميخواهد آن يکي اتاق را هم ببينم، چون تا آن موقع نديده بودم. اگر هم پيش از آن ديده بودم به او گفتم که دلم ميخواهد آن را دوباره ببينم. او گفت:«شما لباستان را در نميآوريد؟» گفتم:«اوه، ببينيد، من اغلب لباسم را در نميآورم.» حقيقت را گفتم، من از آن آدمهايي نبودم که وقت و بيوقت لباسشان را درميآورند. اغلب وقتي که ميخوابيدم، يعني وقتي که خودم را براي خوابيدن جمعوجور ميکردم (جمع و جور!) کفشهايم را در ميآوردم، و البته لباسهاي رويي را هم به تناسب درجه حرارت هوا درميآوردم. بنابراين از ترس اين که مبادا به من بربخورد مجبور شد با لباس منزل خود را بپوشاند و چراغ بهدست همراهم بيايد. از راه آشپز خانه رفتيم. ميتوانستيم از راه دالان هم برويم، اين را بعداً ملتفت شدم، اما نميدانم چرا از راه آشپزخانه رفتيم. شايد اين راه مستقيمتر بود. با انزجار اتاق را تماشا ميکردم. همچو انبوده اسباب و اثاثهاي به هيچوجه در عالم خيال نميگنجد. اين بود که مسلم ميدانم که اين اتاق را جايي به چشم ديدهام. فرياد زدم:«اين چه اتاقي ست؟» او گفت:«اتاق پذيرايي است، اتاق پذيرايي.» بنا کردم به بيرون بردن اسباب و اثاثه از راه دري که به راهرو باز ميشد. او هم به اين کار من نگاه ميکرد. غمگين بود، دست کم من اين طور گمان ميکنم، چون از تهوتوي کار که خبر ندارم. از من پرسيد که چه کار ميکنم، اما گمان ميکنم انتظار نداشت جوابش را بدهم. من اسباب و اثاثه را يکبهيک، و حتي دوتادوتا بيرون آوردم و آنها را کنار ديوار ته راهرو کپه کردم. صدها تکة کوچک و بزرگ بود. سر آخر تا جلو در رسيد به طوري که ديگر کسي نميتوانست از اتاق بيرون بيايد و، به طريق اولي، نميتوانست توي اتاق برود. ميشد در را باز کنند و ببندند چون در به داخل اتاق باز ميشد، اما صعبالعبور بود. عجب لغت قلمبهاي است اين صعبالعبور. گفت:«دستکم کلاهتان را برداريد.» شايد دفعة ديگر دربارة کلاهم با شما حرف بزنم. سرانجام غير از يک نيمکت و چند تا قفسة چسبيده به ديوار چيز ديگري توي اتاق باقي نماند. نيمکت را کشانکشان بردم ته اتاق نزديک در و قفسهها را روز بعد از جا برداشتم و بيرون، توي راهرو، پهلوي بقية چيزها گذاشتم. خاطره عجيبي که دارم اين است که وقتي ميخواستم آنها را از جا بردارم کلمة فيبروم يا فيبرون شنيدم، نميدانم که کدام يک از اين دو کلمه بود، هيچوقت، نميدانستم چه معنايي دارد و هيچوقت کنجکاو نشدم که دنبال معنايش بروم. آدم چه چيزهايي را به ياد ميآورد! و تعريف ميکند! همه چيز که راست و ريس شد خودم را انداختم روي نيمکت. او انگشت کوچکش را هم براي کمک به من بلند نکرده بود. گفت:«برايتان ملافه و پتو ميآورم.» از ملافه که هيچ خوشم نميآيد. گفت:«نميخواهيد پردهها را بکشيد؟» شيشة پنجره پوشيده از برف بود. چون شب بود سفيدي پنجره معلوم نبود ولي با اين حال يک خرده برق ميزد. با اين که پاهايم به طرف در بود، هرچه کردم بخوابم باز هم اين نور ضعيف بيروح عذابم ميداد. ناگهان از جا بلند شدم و جاي نيمکت را عوض کردم، يعني پشت دراز نيمکت را که اول به ديوار چسبانده بودم به طرف بيرون چرخاندم. آن وقت ديگر روي نيمکت، بارانداز آن، به ديوار بود. پس از آن مثل سگي که به لانة خود ميخزد چهار دست و پا رفتم روي نيمکت. گفت:«چراغ را ميگذارم اينجا پيش شما.» ولي من از او خواهش کردم که آن را ببرد. گفت:«پس اگر نصف شب به چيزي احتياج پيدا کرديد چه ميکنيد؟» حس کردم ميخواهد سر جروبحث را باز کند. گفت:«ميدانيد دستشويي کجاست؟» حق به جانب او بود، فکر اين يکي را نکرده بودم. آدم توي رختخواب سر خودش را سبک کند اولش خيلي کيف دارد ولي بعدش خيلي دردسر است. گفتم:«يک قارورهدان به من بدهيد.» يک دورهاي بود که من از اين کلمة قارورهدان خيلي خوشم ميآمد، مرا به ياد راسين يا بودلر ميانداخت، درست نميدانم به ياد کدام يک، شايد به ياد هر دو، بله، حسرت آن زمانها را مي خورم که کتاب مي خواندم و از اين راه به جايي رسيدم که سخن پايان ميگيرد، مثل دانته. اما او قارورهدان نداشت. گفت:«من يک چهارپايه دارم که وسطش سوراخ است.» در عالم خيال سرکار عليه مادربزرگ را ديدم که عصا قورت داده و مغرور روي آن چهارپايه نشسته است، تازه آن را خريده، ببخشيد، آن را در حراجي خيريه، شايد هم در بختآزمايي گير آورده است، اين چهارپايه آن زمانها رواج داشت، براي اولين بار آن را به کار گرفت، به عبارت بهتر آن را امتحان ميکرد، بفهمي نفهمي دلش ميخواست مردم ببينندش. بايد معطل کرد، بايد معطل کرد. گفتم:«ولي فقط يک ظرف به من بدهيد، من که اسهال خوني ندارم.» رفت و يک ظرف شبيه به تابه آورد، تابة درست و حسابي نبود چون دسته نداشت، بيضي شکل بود و دو دستگيره و يک درپوش داشت. گفت:«اين قابلمة من است.» گفتم:«درپوشاش را نميخواهم.» گفت:«درپوش را نمي خواهيد؟» اگر گفته بودم درپوشاش را ميخواهم، آن وقت ميگفت درپوشاش را ميخواهيد؟ ظرف را گذاشتم زير پتو، دلم ميخواهد وقتي که ميخوابم يک چيزي را توي دستم بگيرم، اين جوري کمتر ميترسم، کلاهم هنوز خيسِ خيس بود. چرخيدم به طرف ديوار. او چراغ را که روي سربخاري بود برداشت، دقيقتر، دقيقتر بگويم، ساية او روي من تکان خورد، گمان کردم ميخواهد از پيش من برود، ولي نه، از پشت صندلي روي من خم شده بود. گفت:«اين همة داروندار خانواده است.» اگر من به جاي او بودم روي پنجة پا راه ميافتادم و ميرفتم. اما او از سر جايش تکان نخورد. مهم اين بود که از چند لحظة پيش رفتهرفته احساس ميکردم که ديگر دوستش ندارم. بله، حالم ديگر بهتر شده بود و کمابيش آمادة آن شده بودم که آرام آرام در غرقابهاي درازي فرو بروم که مدتها بود از آنها محروم شده بودم و اين تقصير او بود. آنهم وقتي که تازه به خانة او رفته بودم. اما اول بايد خوابيد. گفتم:«حالا ديگر بياييد من را بيرون کنيد.» به نظرم رسيد که معني اين کلمات و حتي صداي مختصري را که از آنها برخاست ملتفت نشدم مگر وقتي که آنها را ادا کرده بودم. آن قدر به کم حرفي عادت کرده بودم که گاه ميشد جملههايي از دهنم ميپريد که از لحاظ دستوري هيچ نقصي نداشت ولي، نمي گويم يکسره بيمعني بود چون اگر آنها را کندوکاو ميکردند يک يا گاهي چند معني داشت، بلکه مي گويم بياساس بود. اما صداي کلمات را رفتهرفته که به زبان ميآوردم ميشنيدم. اولين بار بود که صدايم با تأني زياد به گوشم ميرسيد. به پشت چرخيدم تا ببينم وضع از چه قرار است. او لبخند ميزد. اندکي بعد از آن جا رفت، چراغ را هم برد. صداي پايش را شنيدم که از آشپزخانه گذشت و در اتاقش را به روي خود بست. بالاخره تنها شدم، بالاخره در تاريکي. ديگر بيش از اين حرفش را نخواهم زد. گمان ميکردم با آن که آنجا برايم ناآشنا بود شب خوشي خواهم داشت، ولي نه، شب بياندازه آشفتهاي داشتم. صبح فردا، خردوخمير از خواب بيدار شدم، لباسهايم مچاله شده بود، پتوها هم همين طور، «آن»هم در کنار من، البته برهنه. چه تقلايي کرده بود! من هنوز قابلمه در دستم بود. توي آن را نگاه کردم از آن استفاده نکرده بودم. نگاهي به ــــــــــــ انداختم. کاشکي زبان داشت و حرف ميزد. ديگر بيش از اين حرفش را نخواهم زد. اين هم از شب عشق من. رفتهرفته زندگي در آن خانه سروسامان گرفت. او در اوقاتي که به او گفته بودم برايم غذا ميآورد، گاه گاهي به من سر ميزد تا ببيند حال و احوالم خوب است و به چيزي احتياج دارم يا نه، روزي يک بار قابلمه را حالي ميکرد و ماهي يک بار اتاق را تميز ميکرد. هميشه نميتوانست وسوسة حرف زدن با من را از خود دور کند، ولي روي هم رفته شکايتي از او نداشتم. گاهگاهي ميشنيدم که توي اتاقش آواز ميخواند، آوازش از در اتاقش و از آشپزخانه و از در اتاق من ميگذشت تا اين که به گوش من ميرسيد، هر چند که ضعيف بود اما بيچونوچرا صداي خود او بود. اگر از راهرو ميگذشت چنين نبود. شنيدن صداي او که گاهي ميخواند آنقدرها زحمتم نميداد. يک روز از او خواستم يک شاخه سنبل تروتازه توي گلدان بگذارد و براي من بياورد. آورد و آن را سر بخاري گذاشت. توي اتاق من غير از سر بخاري جاي ديگري نبود که بشود چيزي روي آن گذاشت مگر اين که روي زمين بگذارند. سنبل خود را هر روز تماشا ميکردم. قرمز بود. من دلم يک سنبل آبي ميخواست. اول وضعش خوب بود، حتي چند تا گل داد، پس از آن وا داد و طولي نکشيد که غير از يک ساقة شل و ول و چند تا برگ پلاسيده چيزي از آن باقي نماند. پياز آن که، انگار در طلب اکسيژن، تا نيمه از زير خاک بيرون آمده بود بوي بد ميداد. «آن» ميخواست آن را ببرد اما من گفتم بگذارد بماند. ميخواست يک سنبل ديگر برايم بخرد ولي من گفتم که نميخواهم. چيزي که بيشتر مرا عذاب ميداد صداهاي ديگر بود، خندههاي نخودي و آه و نالههايي که آپارتمان در ساعات معيني، خواه شب خواه روز، از صداي خفة آن پرميشد. من ديگر در فکر آن نبودم. ابداً در فکرش نبودم، اما در عين حال به سکوت احتياج داشتم تا بتوانم زندگيام را بکنم. هرچقدر پيش خود استدلال ميکردم و به خودم ميگفتم که هوا براي آن درست شده است که صداي مردم را حمل کند و خنده و آه و ناله هم ناخواه به فراواني وارد هوا ميشود، باز هم ناراحتيام برطرف نميشد. نتوانسته بودم بفهمم که آيا هميشه يک مرد است يا چند نفرند. خندههاي نخودي و آه و نالههاي آدمها خيلي به همديگر شبيه هستند! در آن زمان آنقدر از اين شک و شبههاي خردهريز وحشت داشتم که هر بار به دام مي افتادم، يعني در صدد بر ميآمدم آنها را از دلم بيرون کنم. زمان زيادي را، به اصطلاح همة عمرم را، روي آن گذاشتم که بفهمم رنگ چشمي که به يک نظر ديده ميشود، يا منبع صداي مختصري که از دوردست ميآيد، در جهنم جهالتها به درک اسفل نزيدکتر است باوجود ايزادان، يا منشا پروتوپلاسم، يا وجود نفس، و چيزهاي ديگري که عقل بايد آنها را بيش از اينها از خود براند. يک عمر تمام براي رسيدن به چنين نتيجة تسلابخشي قدري زياد است چون ديگر فرصتي باقي نميماند که آدم از آن بهره ببرد. از اين رو وقتي که او در پاسخ سوال من گفت که آنها مشترياني هستند که به نوبت ميپذيرد، تا اندازة زيادي به مقصودم رسيدم. البته ميتوانستم برخيزم و بروم از سوراخ قفل، اگر آن را نگرفته بودند، تماشا کنم، ولي مگر آدم از اين جور سوراخها چه چيزي ميتواند ببيند؟ گفتم:«پس شما از راه فاحشگي نان ميخوريد؟» جواب داد:«ما از راه فاحشگي نان مي خوريم.» گفتم:«نميتوانيد بهشان بگوييد يک خرده کمتر سروصدا کنند؟» انگار حرفش را باور کرده بودم. سپس گفتم:«يا اين که يک جور صداي ديگري از خودشان در بياورند؟» گفت:«ناچارند پارس کنند.» گفتم:«آنوقت من هم ناچارم از اينجا بروم.» از ميان خرتوپرتهاي خانوادگي دو تا تکه پارچه پيدا کرد و جلو در اتاقهايمان، يعني در اتاق من و در اتاق خودش آويزان کرد. از او پرسيدم آيا ميشود گاهگاهي زردک بخوريم. فرياد زد:«زردک!» انگار گفته بودم هوس کردهام گوشت طفل شيرخوار يهودي بچشم. به او يادآوري کردم که فصل زردک دارد تمام ميشود و اگر از حالا تا آن موقع فقط زردک بدهد بخورم از او ممنون خواهم شد. فرياد زد:«حالا چرا زردک!» به مذاق من زردک مزة بنفشه ميدهد و از بنفشه خوشم ميآيد چون بوي عطر زردک ميدهد. اگر زردک در اين دنيا نبود از بنفشه خوشم نميآمد و اگر بنفشه وجود نداشت زردک را هم مثل شلغم يا تربچه دوست نميداشتم. و حتي در همين وضع فعلي گياهي آنها، يعني در همين دنياي که زردک و بنفشه راهي پيدا کردهاند که همزيستي کنند، به آساني، بسيار آسان، ميتوانم از اين يکي و آن يکي بگذرم. يک روز دل و جرئت پيدا کرد و بيتعارف به من گفت که در نتيجة زحمات من آبستن شده است و چهار پنج ماهه است. نيم رخش را به من کرد و به ديدن شکمش دعوتم کرد ـــــــــــــ. شايد چون ميخواست به من نشان دهد که زير دامنش بالشي پنهان نکرده است و همچنين بيشک براي آن که ـــــــــــــــــــــــ براي آن که خاطرش را آسوده کنم گفتم شايد فقط باد باشد. با آن چشمهاي درشتش که رنگ آنها را فراموش کردهام به من نگاه ميکرد، بهتر است بگويم با آن چشم درشتش، چون چشم ديگرش را ظاهراً به بقاياي سنبل دوخته بود. هر قدر ــــــــــــ ميشد، لوچتر ميشد. گفت:«ببينيد.» و روي سينهاش خم شد و هالة دور شکمش پررنگتر شد. من هر چه زور داشتم جمع کردم و گفتم:«بچه را بيندازيد، بيندازيد، آن وقت ديگر پررنگ نخواهد شد.» پردهها را کنار زده بود تا ـــــــــــــــــــــ. کوه را ديدم که بياحساس و پر از غار و اسرارآميز بود و از صبح تا شب فقط صداي باد و مرغ باران و ضربههاي ريز و دور و زنگدار چکش سنگتراشان را از آن ميشنيدم. جا داشت که روزها از خانه بيرون بروم و در ميان خلنگهاي گرم و رنگين زردهاي خوشبو و وحشي بگذرانم و شبها، اگر ميخواستم، روشناييهاي شهر را از دور ببينم و نيز روشناييهاي ديگر را، روشنايي فانوسهاي دريايي و شناورهاي چراغ دار را که وقتي بچه بودم پدرم براي من روي آنها اسم گذاشته بود ومن، اگر ميخواستم، آن اسمها را در حافظة خود پيدا ميکردم، اين را ميدانستم. از آن روز به بعد وضع من در آن خانه بد شد، بد از بدتر شد، نه اين که به من بيمحلي کند، هيچوقت نميتوانست آن طور که بايد به من بي محلي کند، ولي از اين جهت بد شد که وقت و بيوقت ميآمد و با قصة بچه«مان» جانم را به لبم ميآورد، شکم و سينهاش را به من نشان ميداد و ميگفت که همين الان ميزايد، از همان اول حس ميکرد بچه توي شکمش وول ميخورد. گفتم که اگر وول ميخورد پس بچة من نيست. مسلم است که وضعم در آن خانه زياد بد نبود، ولي البته آن قدرها هم عالي نبود، ولي من محاسن آن را دست کم نميگرفتم. دودل بودم که از آن خانه بروم يا نه، برگها شروع به ريختن کرده بودند، من از زمستان ميترسيدم. از زمستان نبايد ترسيد، آن هم لطف خاص خود را دارد. برف هوا را گرم ميکند و از شدت هياهو ميکاهد و روزهاي بيفروغش زود تمام ميشود. اما در آن زمان هنوز نميدانستم که زمين در حق کساني که جز آن چيزي ندارند چه قدر مهربان است و چه گورهايي براي زندگان ميتوان در آن پيدا کرد. چيزي که کارم را ساخت تولد بچه بود. بر اثر آن از خواب بيدار شدم. چه کشيده است اين بچه. گمان ميکنم که زني هم با آن زندگي ميکرد، چون گاه گاهي به نظرم ميآمد که از آشپزخانه صداي پا ميشنوم. از اين که ميديدم بيآن که از خانهاي بيرون کنند خودم بيرون ميروم دلم به هم ميخورد. بيسروصدا از پشت نيمکت بيرون رفتم. کت و کلاهم را به سر گذاشتم، هيچچيز را فراموش نکردم، بعد کفشهايم را بستم و دري که به راهرو باز ميشد باز کردم. کوهي خرت و پرت جلو راهم را گرفته بود. اما عاقبت با خزيدن و بالاپايين رفتن و پريدن، آن هم با سروصدا رد شدم. من کلمة ازدواج را به کار بردم. بالاخره اين هم يک جور وصلت بود. لازم نبود خودم را به زحمت بيندازم و احتياط کنم. چون فريادها روي هر سروصدايي را ميپوشاند. لابد اين اولين بارش بود. فريادها تا توي خيابان من را دنبال کردند. جلو در ايستادم و گوش دادم. هنوز هم فريادها را ميشنيدم. اگر نميدانستم که آن فريادها از خانه بلند ميشود شايد آنها را نميشنيدم. اما چون اين را ميدانستم، خوب ميشنيدم. درست نميدانستم که کجا هستم. در ميان ستارگان و صور فلکي دنبال دبِ اکبر ميگشتم اما نميتوانستم آن را پيدا کنم. با وجود اين حتما سر جاي خودش بود. بار اول پدرم آن را به من نشان داد. ستارههاي ديگر را هم به من نشان داده بود ولي تنها و بدون او هيچوقت نتوانستم غير از دب اکبر آنها را پيدا کنم. با صداي فريادها بنا کردم به بازي کردن. همان طور که با صداي ترانه بازي ميکردم، جلو ميرفتم، ميايستادم، جلو ميرفتم، ميايستادم، اگر بشود اسم اين کار را بازي کردن گذاشت. تا وقتي که راه ميرفتم صداي قدمهايم نميگذاشت فريادها را بشنوم. اما همين که ميايستادم دوباره ميشنيدم. البته هر بار خفيفتر ميشد، اما چه فرقي ميکند که فرياد خفيف يا شديد باشد؟ مهم اين است که خفه شود. سالها گمان ميکردم که فريادها خفه ميشوند. حالا ديگر گمان نميکنم. شايد بايستي با عشقهاي ديگري ميساختم. اما عشق به اختيار نميشود.
------------------------------------- پانويسها: 1. Ohlsdorf ـــ محلي است در حومة هامبورگ. 2. Linne 3. Hagenbeck ــ کارل هاگن بک «1844ــ1913» رامکنندة حيوانات و سيرک باز آلمان؛ در 1907 باغ وحش هامبورگ را بنيان نهاد؛ از 1875 دور اروپا گشت و حيواناتي را که رام کرده بود به نمايش گذاشت. 4. ظاهراً اشاره است به کارل لئون هارد راين هولد karl Leonhard Reinhold (1743-1819) فيلسوف اتريشي، شارح و منتقد آثار کانت.م. 5. Anneــ در زبان فرانسه دو هجايي است.
|
+
نوشته شده در
Fri 28 Mar 2008ساعت 12:8 توسط مسعود
|
Could a solution to the world's energy crisis be found in the guts of a Costa Rican termite? What about in cow manure? Or maybe secreted by a certain species of fungi
As fanciful as they may seem, these very questions are being researched by a number of biotech companies looking for new ways to make ethanol and other biofuels. What termites, cows, and some fungi have in common is the ability to break down cellulose—made up of long chains of glucose molecules that comprise the bulk of a plant's mass—into simple sugars that can be fermented into ethanol, which is used as a gasoline additive
Almost all the ethanol made around the world is now derived from either corn starch or sugarcane. That's why many companies are looking for ways to break down cellulose instead. If successful, they would be able to use that technology to lower production costs dramatically—by using items such as corn stalks, wood chips, or even landfill waste—and gain access to a much larger supply of feedstock
"Corn ethanol, generally, is not considered an attractive long-term opportunity," said Chris Somerville, director of the Energy Biosciences Institute at the University of California-Berkeley, in a February presentation on the future of biofuels. "The emerging opportunity is to convert cellulose to ethanol," he said. "We're beginning to see an infusion of new ideas into the field."
Investors should note these are early-stage, speculative investments. A ready market for ethanol made from cellulose could exist beginning in 2010, when Congress will require the oil industry to begin blending "cellulosic ethanol" into gasoline in rapidly increasing amounts. Many companies—some with the help of grants from the U.S. Energy Dept.—are now working on meeting that demand
A Proprietary Enzyme
In February, 2008, the Energy Dept. awarded $33.4 million in grants to four companies to further their research into developing enzymes—proteins secreted by every living being that act as catalysts for biological processes—that can break down cellulose into fermentable sugars. Among the winners is Boston-based Verenium (VRNM, recent price $3.39, 3 STARS), which claims to be the first publicly traded company with "end-to-end capabilities" to make cellulosic ethanol. It makes both a proprietary enzyme that converts plant matter to fermentable sugars and owns a demonstration plant (now under construction) designed to produce 1.4 million gallons of ethanol from sugarcane stems and leaves
Verenium took part in an Energy Dept. study of the Costa Rican termite aimed at shedding light on how termites break down wood into simpler sugars, and has found a promising microbe in cow manure. Verenium is also working on cellulosic ethanol for a consortium of companies led by chemical giant DuPont (DD, $46.83, 3 STARS), which is conducting extensive biofuel research.
Another winner was Copenhagen-based Novozymes, the world's largest maker of industrial enzymes—including some used to make corn ethanol. A scientist from Novozymes recently published a paper reporting encouraging results from the study of Aspergillus fumigatus, a mold spore commonly found in wet hay. This spore is known to secrete a substance that breaks down cellulose. Novozymes expects to begin generating profits from its products for cellulosic ethanol beginning in 2011. Divisions of European chemical makers Royal DSM and Danisco also received grants for developing new enzymes for cellulosic ethanol
Several other publicly traded companies have won DoE grants related to cellulosic ethanol and are currently building demonstration facilities for their chosen processes.
Bluefire Ethanol got $40 million from the DoE in February, 2007 to help it build a plant on a landfill in southern California that will produce 19 million gallons of ethanol per year from waste using concentrated sulfuric acid. Pacific Ethanol (PEIX, $4.53, 3 STARS), the largest corn ethanol producer in the western U.S., won a $24.3 million Energy Dept. grant to build a cellulosic ethanol facility at its existing ethanol plant in Oregon using a process of steam and added oxygen to pre-treat the biomass. A similar process is being developed by SunOpta (SOY.TO), Canada's largest distributor of natural foods. Alico (ALCO.O), a Florida-based orange and sugarcane grower, won a $33 million Energy Dept. grant for a new plant using yard and agricultural waste
Using Beetle-Killed Trees
Other grant winners include British Columbia-based Lignol Energy (LEC.V), which got $40 million from the Energy Dept. to build a plant in Colorado that will process waste wood from trees killed by a beetle infestation. Lignol uses a solvent-based pre-treatment to break up cellulose. The plant would be operated by Calgary-based Suncor Energy (SU) and probably located at Suncor's Commerce City (Colo.)-based oil refinery. A unit of Spanish construction company Abengoa (ABGOF.PK) is also building a cellulosic ethanol facility in Kansas with the help of a $76 million Energy Dept. grant. Abengoa is the largest ethanol producer in Europe, and plans to convert corn stalks and other agricultural waste to ethanol
Eventually, organisms may be developed that can convert cellulose into a better fuel than ethanol, which can be difficult to handle because it absorbs water, and for which there is only a limited infrastructure. "We feel pretty optimistic it's going to be possible to engineer organisms to produce biodiesel and biopetrol—fuels that actually resemble our current fuels that are very high density; efficient fuels for which we have a huge infrastructure," Somerville said
+
نوشته شده در
Fri 28 Mar 2008ساعت 11:25 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در
Sun 23 Mar 2008ساعت 15:18 توسط مسعود
|
- Bipolar disorder causes big mood swings. You can switch from periods of very high energy (manic phases) to periods of sadness (depression). Medicines can help control mood swings. Counseling is important to help you recognize your mood swings.
- This illness can be very hard to diagnose. The earlier it is identified and treated, the better your chances of getting it under control.
- People often have to try several different medicines before finding what works for them. Regular checkups are important so that your doctor can tell if your treatment is working.
- People often stop their daily medicines during a manic phase because they feel good. But this is a mistake. You must take those medicines regularly, even when you feel fine.
- Learning to recognize when a manic phase may be coming on is important so that you can start treatment early with medicine that is especially for manic phases. Charting your moods is one way you can figure out your patterns and symptoms.
- Having this disorder can make you feel helpless and hopeless. But you are not alone. Talking with others who suffer from it may help you learn that there is hope for a better life.
- Family members often feel helpless when a loved one is depressed or manic. If a loved one has bipolar disorder, you may want to get counseling for yourself. Therapy can also help a child who has a bipolar parent.
Is this topic for you
This topic discusses bipolar disorder in adults. If you are concerned that your child or teen may have bipolar disorder, see the topic Bipolar Disorder in Childhood and Adolescence.
What is bipolar disorder
Bipolar disorder is an illness that causes extreme mood changes that switch from manic episodes of very high energy to the extreme lows of depression. It is also called manic-depressive disorder.
This illness can cause behavior so extreme that you cannot function at work, in family or social situations, or in relationships with others. Some people with bipolar disorder become suicidal.
Having this disorder can make you feel helpless and hopeless. But you are not alone. Talking with others who suffer from it may help you learn that there is hope for a better life. And treatment can help you get back in control.
Family members often feel helpless when a loved one is depressed or manic. If your loved one has bipolar disorder, you may want to get counseling for yourself. Therapy can also help a child who has a bipolar parent.
What causes bipolar disorder
The cause of bipolar disorder is not completely understood. We know that it runs in families. It may also be affected by your living environment or family situation. One possible cause is an imbalance of chemicals in the brain.
What are the symptoms
The symptoms depend on your mood swings. In a manic episode, you may feel very happy, energetic, or on edge. You may feel like you need very little sleep. You may feel overly self-confident. Some people spend a lot of money or get involved in dangerous activities when they are manic.
After a manic episode, you may return to normal, or your mood may swing in the opposite direction to feelings of sadness, depression, and hopelessness. When you are depressed, you may have trouble thinking and making decisions. You may have memory problems. You may lose interest in things you once enjoyed. You may also have thoughts about killing yourself.
The mood swings of bipolar disorder can be mild or extreme. They may come on slowly over several days or weeks or suddenly over a few minutes or hours. The mood swings may last for a few hours or for several months.
How is bipolar disorder diagnosed
Bipolar disorder is hard to diagnose. There are no lab tests for it. Instead your doctor or therapist will ask detailed questions about what kind of symptoms you have and how long they last. To be diagnosed as bipolar, you must have had a manic episode lasting at least a week (less if you had to be hospitalized). During this time, you must have had three or more symptoms of mania, such as needing less sleep, being more talkative, behaving wildly or irresponsibly in activities that could have serious outcomes, or feeling as if your thoughts are racing.
Your urine and blood may be tested to rule out other problems that could be causing your symptoms.
How is it treated?
The sooner bipolar disorder is identified and treated, the better your chances of getting it under control. One of the most important parts of dealing with a manic episode is recognizing the early warning signs so that you can start treatment early with medicine that is especially for manic phases.
A variety of medicines are used to treat bipolar disorder. You may need to try several before you find the right combination that works for you.
- Most people with bipolar disorder need to take a medicine called a mood stabilizer every day.
- Medicines called antipsychotics can help get a manic phase under control.
- Antidepressants are used carefully for episodes of depression, because they cause some people to move into a manic phase.
People often have to try several different medicines before finding what works for them. Regular checkups are important so that your doctor can tell if your treatment is working.
Counseling for you and your family is also an important treatment. It can help you cope with some of the work and relationship issues that your illness may cause.
Charting your mood is one way you can start to see your patterns and symptoms. Keep a notebook of your feelings and what brought them on. If you learn what triggers your mood swings, you may be able to avoid them sometimes.
People often stop taking their medicines during a manic phase because they feel good. But this is a mistake. You must take your medicines regularly, even if you are feeling better.
Who is affected by bipolar disorder?
Over 3 million Americans-about 1% of the population, or 1 in every 100 people-have bipolar disorder, with similar rates in other countries.1 Bipolar disorder occurs equally among males and females. It often begins between the ages of 15 and 24.2
Frequently Asked Questions
|
Learning about bipolar disorder: |
- What is bipolar disorder
- What causes it
- What are the symptoms
- What happens in bipolar disorder
- Are there different types of bipolar disorder
- Can I prevent it
|
|
Being diagnosed |
- How is it diagnosed
- Who can diagnose it
|
|
Getting treatment |
- How is it treated
- What medicines can I take for a depressive episode
- What medicines can I take for a manic episode
- Will I need counseling
|
|
Ongoing concerns: |
- Will I need treatment for the rest of my life
|
|
Living with bipolar disorder: |
- How can I manage my bipolar disorder?own
|
+
نوشته شده در
Sun 23 Mar 2008ساعت 15:6 توسط مسعود
|
Symptoms
Symptoms of schizophrenia are divided into two groups: positive and negative.
Negative symptoms include
- Inability to experience pleasure. This is a common symptom in schizophrenia and includes difficulty enjoying activities that once brought pleasure, such as playing golf or visiting with friends.
- Lack of emotion. This can lead to few friendships or social contacts. Showing little facial expression, having poor eye contact, and slowed speech are characteristic.
- Loss of motivation to succeed or accomplish goals. Job or school performance problems are common.
- Problems focusing or paying attention, difficulty processing information, confusion, and fragmented thoughts.
Negative symptoms usually occur first and can be confused with other health problems such as depression or substance abuse. Substance abuse often occurs before the symptoms of schizophrenia become apparent.6
Positive symptoms include
- Hallucinations. These usually involve hearing noises or voices, but they can involve all the senses—seeing, tasting, touching, hearing, or smelling something that is not there.
- Delusions. These are firmly held but false beliefs. Some common experiences include thinking you are a powerful person, or that you are being persecuted or chased by the police or by demons.
- Disordered (confused) thinking and speech that does not make any sense. Examples include inappropriate responses to questions, not being able to respond with enough information, or always giving a one-word reply to questions.
- Bizarre or disorganized behavior. Usually the behavior involves being overly excited, angry, or unresponsive to other people. It may also include bizarre body movements, such as rocking back and forth or grimacing repeatedly.
- Self-neglect, such as poor hygiene, wearing dirty clothes, or neglecting living space until it becomes untidy or cluttered.
- Inappropriate emotions, such as smiling when speaking of sad topics or laughing for no reason.
Some people with schizophrenia also have unusual symptoms, such as jerking eye movements.
Other symptoms can occur, depending on the type of schizophrenia you have
Symptoms of schizophrenia usually emerge during adolescence or early adulthood and may appear suddenly or develop gradually. When symptoms develop gradually, they may be misdiagnosed with other conditions with similar symptoms, such as bipolar disorder or substance abuse (which commonly occurs with schizophrenia
+
نوشته شده در
Sun 23 Mar 2008ساعت 14:40 توسط مسعود
|
Schizophrenia
Schizophrenia is a group of psychotic disorders characterized by disturbances in perception, affect, behavior and communication lasting longer than 6 months (this includes psychotic behavior). The person suffering from schizophrenia has deteriorated occupational, interpersonal and self-supportive abilities.

Review Date: 5/4/2004 12:00:00 AM
Reviewed by: Ram Chandran Kalyanam, M.D., Department of Psychiatry, Western Psychiatric Institute and Clinic of the University of Pittsburgh Medical Center, Pittsburgh, PA. Review provided by VeriMed Healthcare Network.
+
نوشته شده در
Sun 23 Mar 2008ساعت 14:35 توسط مسعود
|
A doctor and a lawyer in two cars collided on a country road. The lawyer, seeing that the doctor was a little shaken up, helped him from the car and offered him a drink from his hip flask.The doctor accepted and handed the flask back to the lawyer, who closed it and put it away.
"Aren't you going to have a drink yourself?" asked the doctor.
"Sure; after the police leave," replied the lawyer
+
نوشته شده در
Sat 22 Mar 2008ساعت 2:9 توسط مسعود
|
According to the filmsite They Shoot Pictures Top 1000 Films which collates votes from well over 1600 different film lists, the top 10 films of all-time as of December 2007 are:
[edit] In audience polls
- Casablanca (1942) is widely cited as the greatest film of all time and was voted as such by readers of the Los Angeles Daily News in 1997. It is also regarded the "best Hollywood movie of all time" by the influential Leonard Maltin's Movie Guide. On April 7, 2006, the Writer's Guild of America declared Casablanca's screenplay the best ever written.
- The Godfather has long stood on the top of the IMDb's list of the top 250 films. It was also voted number one by Entertainment Weekly readers, listed as number one in Entertainment Weekly's 1999 book about the top 100 films [4] and voted number one in a Time Out readers' poll in 1998. [5]
- The Godfather Part II was voted best ever by TV Guide readers. [6] in 1998.
- Gone with the Wind was ranked Number One in a "What are the favorite movies of all time?" poll surveyed by Harris Interactive between January 15 and 22, 2008. In the second place came Star Wars while Casablanca was number three.
- The Lord of the Rings trilogy was voted the most popular film of all time by an audience poll for the Australian television special My Favourite Film and by a poll casted by 120,000 german voters for the TV special "Die besten Filme aller Zeiten" (the best films of all time)[7]. Its first film, The Lord of the Rings: The Fellowship of the Ring (2001), was the pick of readers in a poll by Empire magazine in November 2004. The third film, The Lord of the Rings: The Return of the King, was voted the best movie of all time by Movies.com's annual reader's poll in 2006 and in 2007. The Lord of the Rings: The Return of the King is also the all-time top rated movie by boxofficemojo's user grades[8]. It is the only trilogy to have all 3 pictures in the Top 30 of the IMDb's list of top 250 films.
- Schindler's List was voted the best film ever made by the German film magazine Cinema[9].
- The Shawshank Redemption is the highest rated film on Yahoo! Movies by Yahoo! users and is listed second on the all-time greatest film list on the IMDb. It was voted the best film never to have won Best Picture in a 2005 BBC poll.[10] In January 2006 Empire magazine readers named it the best film ever.
- Star Wars (1977) was chosen by readers of Empire magazine in November 2001 and by voters in a Channel 4/FilmFour poll [8]. It was voted number one in the 2007 Empire "Greatest 100 Movies" poll.[11]
- Star Wars Episode V: The Empire Strikes Back (1980) was voted number 1 in Total Film's Top 100 Movies of All Time and number 1 in the 2006 Empire "Greatest Movies Ever" special. .[12]
- As of March 18, 2008, the following are the 10 films atop the IMDB's list of the top 250:
+
نوشته شده در
Fri 21 Mar 2008ساعت 22:32 توسط مسعود
|
Atheism, as a philosophical view, is the position that either affirms the
nonexistence of
gods[1
]Atheism
or rejects theism.[2] When defined more broadly, atheism is the absence of belief in deities,[3] alternatively called nontheism.[4] Although atheism is often equated with irreligion, some religious philosophies, such as secular theology and some varieties of Buddhism such as
Theravada, either do not include belief in a personal god as a tenet of the religion, or actively teach nontheism.
Many self-described atheists are skeptical of all supernatural beings and cite a lack of empirical evidence for the existence of deities. Others argue for atheism on philosophical, social or historical grounds. Although many self-described atheists tend toward secular philosophies such as humanism[5] and naturalism,[6] there is no one ideology or set of behaviors to which all atheists adhere.[7]
The term atheism originated as a pejorative epithet applied to any person or belief in conflict with established religion.[8] With the spread of freethought, scientific skepticism, and criticism of religion, the term began to gather a more specific meaning and has been increasingly used as a self-description by atheists.
+
نوشته شده در
Fri 21 Mar 2008ساعت 22:28 توسط مسعود
|
Buddhism is a set of teachings described as a religion[1] or way of life. One point of view says it is a body of philosophies influenced by the teachings of Siddhartha Gautama, known as Gautama Buddha.[2] Another point of view says it is teachings to guide one to directly experiencing reality[3][4]. Many scholars regard it as a plurality rather than a single entity.[5] Buddhism is also known as Buddha Dharma or Dhamma, which means roughly the "teachings of the Awakened One" in Sanskrit and Pali, languages of ancient Buddhist texts. Buddhism began around the 5th century BCE with the teachings of Siddhartha Gautama, commonly referred to as "the Buddha".
From early times, Buddhism has employed philosophy as a means to understanding reality. Buddhism rejects certain orthodox philosophical concepts. The Buddha is said to have questioned all concepts of metaphysical being and non-being, and this critique is considered by some to be inextricable from the founding of Buddhism.[citation needed]
Particular points of Buddhist philosophy have often been the subject of disputes between different schools of Buddhism. Readers should note that theory for its own sake is not valued in Buddhism, but theory pursued in the interest of enlightenment is fully consistent with Buddhist values and ethics.
Some have asserted that Buddhism as a whole is a practical philosophy rather than a religion.[citation needed] It is "practical" in that it has specific methods of application of various sets of philosophical principles. Proponents of such a view may argue that (a) Buddhism is non-theistic (i.e., it has no special use for the existence or non-existence of a god or gods (see non-theism)) or atheistic and (b) religions necessarily involve some form of theism. Others might contest either part of such an argument. Other arguments for Buddhism "as" philosophy may claim that Buddhism does not have doctrines in the same sense as other religions.
Some views presented in early Buddhist tradition tend to support the notion that Buddhism is a practical philosophy rather than a religion, viz the following excerpt from the Sisupacala Sutta
+
نوشته شده در
Fri 21 Mar 2008ساعت 22:25 توسط مسعود
|
+
نوشته شده در
Fri 21 Mar 2008ساعت 22:14 توسط مسعود
|
Can you believe that another punk who did not take his medicine decided to go and kill himself but before doing that took several life with him , families in America watch out for your kids , if you see any signs of depression take them to Doctor immediately or contact the authorities fast before its too late , parents love your children , do not kick them out of the house so that you could enjoy life in a easier cheaper way but despite all that .. I will never be able to understand why people do this kind of things. What could possibly lead someone to go someplace and just start shooting other innocent people? Just about every day here in America you see more and more of shootings , more and more. To the point that its becoming common for someone to go and start sooting the innocent people , if the guns are not controlled by the government and as the economy worsen we would see
more of these killings , look at TV and the movies , that all there is out there , killing , cheating and gangster shit ,as generation passes we get more indifferent to other human beings, but this is truly a sickness hardly see these kinds of things in Iran because for one thing the children are raised with love and parents no matter how old they are , they monitor and love their children .
If these kinds of sickness keeps going on , there will be no reason for deportations of Mexicans , they will just simply stop coming to USA
+
نوشته شده در
Fri 21 Mar 2008ساعت 17:55 توسط مسعود
|
I would like to ask a favor: As anyone who’s visited Tehran knows, there are not many public restrooms open to the public, a problem so pronounced that most shopkeepers use a cup or glass to relieve themselves. I would like to ask the Sahardari of Teheran to consider installing a few public restrooms for the visitors and citizens of Tehran. After bestowing such a favor on the people of Tehran, then I’d like to ask that a satellite be launched into orbit. But first, let’s make some people happy â€" especially my close friends who have kindly asked me to post this request in a public forum.
+
نوشته شده در
Fri 21 Mar 2008ساعت 7:37 توسط مسعود
|